خانه ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه ی موقتی

بـسْـمِ اللَّه

طبقه بندی موضوعی

تو یه مرحله ی سخت از زندگیم هستم که داره تا مرز جنون می برتم

اگه میشه واسم دعا کنید که به راحترین نحو ممکن بگذره  و تموم بشه

فرسایشی شده همه چیز واسم

اصلا تحمل رنج ندارم دیگه!!


میشه دعا کنید؟
موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۷ ، ۰۵:۴۷
کوثر متقی
ایستگاه اتوبوس-ساعت شش و نیم صبح

وقتی که به خاطر درد یکی از گوش ها تصمیم می گیری هندزفری نذاری حاصل چیزی نمیشه جز هجوم فکر های سمی به ذهن مبارک ،همین جوری که غرق در فکر هستی برای چند ثانیه میری کنار جدول تا ببینی بالاخره اتوبوس شماره ی سی رخ می نماید یا خیر ، که ناگهان یک اتومبیل مشکی رنگ با شتاب فراوان خیلی شیک و مجلسی عبور میکنه و تمام مخلوط آب باران و گِل و خرده های برگِ درختان پاییزیِ جمع شده کنار جدول را -که مزه ای ترکیبی از شور و شیرین داره- با نیتی الهی! به سمت تو روانه میکنه و در این لحظه تو فقط بلند بلند بهش حرف بد میزنی!(در حد متضادِ تمیز) و بعد که میای تازه بفهمی چی شده ،خنده ات می گیره ،یه خنده ی زیاد،یه خنده زیاد از دست خودت که چقدر جدی گرفتی این بازی را...



+چترمو برعکس گذاشتم زیر سایبان ایستگاه تا حداقل برگ ریزه ها رااز لباسم پاک کنم! چترو که آوردم بالای سرم متوجه شدم داخلش بارون جمع شده بوده و...:))
+بعد که سوار اتوبوس شدم همش این حدیث که از حضرت علی هست تو سرم می گشت : "فریفته ی چه هستید حال آن که از این زمین پر طول و عرض خدا تنها قطعه ای به شما خواهد رسید که با گونه ای خاک آلود بر آن خواهید خفت."

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۷ ، ۰۶:۲۴
کوثر متقی

اولین بار که حس کردم " من " داره خیلی پر رنگ میشه

تصمیم گرفتم توالت خونمون را بشورم! (خانه ی پدری!)

ازون سال این رویه را ادامه دادم و روش های دیگه ای را هم بهش اضافه کردم هر بار به اقتضای شرایط


+اون زمان این حرکت برای من بسیار ثقیل بود لطفا بهم نخندید!

+اجازه نده "من " چاق بشه رژیم بده بهش لطفا


پ.ن. :پست بسی ثقیل نوشته شده میدونم نیازی به تذکر نیست دوستان :)

معنی ثقیل میشه سنگین :))


پیوست به" این "پست


۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۷ ، ۱۰:۱۱
کوثر متقی

چهارمین باری هست که اندکی بیشتر از حد سلام با هم همکلام شدیم

وسط حرف هامون یهو بهم میگه : "چی چی جون  قرآن و حدیث بخون"

فکر می کنم ببینم چی شد که این حس بهش دست داد که من اهل قرآن و حدیث نیستم

می بینم بهش گفتم: "این روزها ذهنم خیلی شلوغ هست و برای این که به چیزی فکر نکنم، تمام وقت بی کاریم را به موسیقی گوش میدم ! میدونم شاید موسیقی مفید نباشه و حتی بعضی هاش مضر هم هست اما عمیقا حس می کنم ضرر این موسیقی های مونگلی در حال حاضر برای من کمتر از  فکر های سمیِ" 


یاد حلقه اشک و بغضش برای نبود نماز جماعت در این نزدیکی ها میفتم و نگرانیش برای از دست دادن ایمان و نگاه مومن اندر کافرش به من موقع توصیه به توکل به خدا و سپردن ایمانش به خودش :))

کلا منو خیلی داغون دیده بود از اول گویا :دی

واسش از خدا طلب صبر،عقل،مغرور نشدن به ایمان و اندکی مهربانی می کنم...


:)





سلام فرزندانم؛ مادر برگشت به خانه :)

در پی پست خفه گی  : انرژیتون نیفته لطفا :)


۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۷ ، ۰۵:۴۳
کوثر متقی