خانه ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه ی موقتی

بـسْـمِ اللَّه

+ این جا فقط دل می نگارد(جایی برای گفتن نظرات شخصی... )
+مخاطب اصلی پست ها خودم هستم ببخشید اگر حال دل شما هم بود
+میشه واسم دعا کنید؟

ان شاء الله بودن هایم مفید باشد
(برکت زیاد بودن نیست؛جاری و مفید بودن است -طوفانی دیگر در راه است/سید مهدی شجاعی)


سه شنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۴، ۰۶:۳۲ ب.ظ

لحظه ی دیدار ... خیلی دور ، خیلی نزدیک

چند تا خواهر بودن

" ل "خواهر بزرگ تر بود

هوش بالایی داشت خیلی هم درس خون بود...  به تبع اون انتظارات ازش  بالا بود

سال اول کنکور داده بود و هیچ جا قبول نشده بود

سال دوم هم ... و سال سوم...

جسم و روحش فشار زیاد را طاقت نیاورد

مریض شد... تا همان روزها که 8 سالی از شروع بیماریش می گذشت

خواهر دیگرش "م " که نو عروس بود و عمر زندگی مشترکش به سال نمی رسید

"م " 23 سال داشت و طبقه پایین شون ساکن بود

 از ترس این که مبادا "م" مانند "ل" بیمار بشه وقتی سال اول قبول نشده بود اجازه نداد بودن دیگه کنکور بده

یه روز عید یکی از دوستای مشترکمون  زنگ زد

من خوابالو گوشی را برداشتم

گفت "م " فوت کرد

گفتم نه اشتباه میکنی " ل" مریض بود "م" که سالم بود

  ولی اصرار داشت که نه "م "

تا چند دقیقه منگ بودم  از اطرافیانم می پرسیدم که من به تلفن تو بیداری جواب دادم یا خواب دیدم...


میگفت "م " شب خوابید صبح واسه نماز صبح  هرچی صداش زدن بیدار نشد

میگفت مامانم هر شب بهمون میگه اشهدتون را بخونید و بخوابید شاید دیگه...

میگفت " ل " ما را دل داری می داد و زودتر از همه ی ما با مرگ خواهرمون کنار اومد

ازون سال فرق کرد

ماهم فرق کردیم

دیگه مرگ واسمون یه چیز دور نبود

دیگه مرگ واسمون ترسناک نبود



+ به قولی اجل رسیده می میرد نه بیمار سخت

+میگه این حرف های تلخ رو ننویس ؛مرگ چی ؟ یکم از زندگی بگو به حد کافی وقت داریم واسه این فکر ها به حد کافی درد داریم تا دپرسمون کن و یاد مردن بندازتمون دیگه لطفا تو درد نذار رو دردهامون

میگم مرگ چیزی نیست که سن داشته باشه

یاد مرگ چیزی نیست که افسرده کن

یاد مرگ یادت میاره که به کجا اومدی؟ واسه چی اومدی؟

 یاد مرگ به هوشت میاره

پس کِی بهتر از جوونی واسه لحظه لحظه به یاد لحظه ی دیدار بودن و کاری کردن

امروز به فکر باش که فردا دیر است

{مکالمه ی من با خودم:)) }






موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۲۲
کوثر متقی

مرگ

نظرات  (۷)

به قول سعدی : شخصی همه شب بر سر بیمار گریست / چون روز شد او بمرد و بیمار بزیست...
پاسخ:
واااالا
 همین:دی
خدا بیامرزدشون:(
بله 
از رگ گردن به ما نزدیکتره
پاسخ:
ان شاءالله البته قضیه ش برای 8 سال پیش بود...
خدا از رگ گردن نزدیک تر بود که
مرگم اومد!
:)
ســـــــــــــــــلام  :)
 آره همیشه باید به فکر باشیم همیشه .... همیشه :/
پاسخ:
سلام عزیزم خوبی؟
چند دقیقه پیش اومدم وبت همه راه های ارتباطی مسدود بود پست های قبلم حتی گشتم =دل به دل راه داره

اصلا اگه همیشه به فکر باشیم زندگی گلستان میشه :)
سلام عزیزم!
عرض تسلیت
و تشکر واسه تذکرت
ما انسان ها فراموشکاریم
نیاز به تذکر داریم ...
پاسخ:

سلااااام خوبید؟

قربون محبتت (قضیه ش برای۸ سال پیش)

اختیار دارین‎:)‎

واقعا‎):‎

خوبم الحمدالله

تو چطوری کوثر جونی .... یه دفه ای رفتی ‎:|‎

خییییبلی خوب شد که دوباره اومدی‎:-*‎

آره دل به دل راه داره‎:)‎

پاسخ:
الحمدلله ؛کامنت دوستان را که میبینم بهنرم میشم :)
ای جونم ببخشید :((

قربون محبتت:*
:))
۲۷ دی ۹۴ ، ۱۵:۱۸ سیده حسینی
من از مرگ میترسم خیلی
بیشتر از اینکه برای خودم این اتفاق بیفته برای کسِ دیگه ای اتفاق بیفته میترسم...
من این چیزی که گفتی رو از نزدیک لمس کردم بین دو برادر...
پاسخ:
منم
یه دبیر داشتیم میگفت واسه این که با مسئله ی مرگ نزدیکان تون کنار بیاین هر چند وقت یه بار(یا هر وقت حس کردید براتون خیلی دور مرگشون) در ذهنتون این کار را انجام بدید و اون ها را تشیع کنید و در تشیع جنازشون اشک بریزید!
میگفت خودش با فاصله خیلی کم دو نفر از نزدیکانش فوت شدن و خیلی ضربه دیده چون اصلا اصلا تو ذهنش واسه مرگ اون ها هیچ جایی باز نکرده بوده...
:((
سخت تصورش اما مرگ یه چیزی نیست که ماها ازش فرار کنیم اون بی خیالمون بشه !
نمیدونم روشش درست بود یا نه اما من گاهی که حس میکنم بدون کسی زندگی یعنی مرگ شروع می کنم به این کار ...
منم از مرگ بی نهایت می ترسم! بی نهایت.. وحشتناک تر از اونکه بتونم تصویر سازی کنم چون در جا خشک میشم و نفسهای عزراییل رو حتی کنار گوشم احساس میکنم... وای خدا! آسون کن برامون..
پاسخ:
خب به نظر من این عالی :)
ان شاءالله