خانه ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه ی موقتی

بـسْـمِ اللَّه

طبقه بندی موضوعی

۳۱ مطلب با موضوع «دل نگار» ثبت شده است


 

بسم الله

 

سال 96 سال عزیز و محترمی واسه ی من بود...مثل یک پرستار مهربان و دانا

 

امسال یاد گرفتم بیشتر با آدم ها مدارا کنم، بیشتر سکوت کنم ،کمتر آدم ها و حرف هاشون را جدی بگیرم  در نتیجه کمتر بحث کنم *

یاد گرفتم دنیا کوچک و بی ارزشِ خیلی بیشتر از اونی که قبلا خیال می کردم

یاد گرفتم بعضی از چهارچوب های زندگیم را بشکنم و کمی آسون بگیرم زندگی را{به غیر از شاخه ی عقیدتیش}

حالا هر کدوم ازین یاد گرفتن ها داستانی  یا حتی داستان هایی پشتش نهفته اس که مجال گفتنش نیست شاید بعد تر نوشتم... شاید

 

امسال کمتر نوشتم نسبت به قبل ، بیشتر اشتراک گذاشتم حتی کمتر کامنت دادم = بیشتر گفتم "به تو چه"اما اگه در همین سعیم در کم گویی رنجشی ایجاد شده حلال کنید.


دیگه این که

چند تا درخواست داشتم :


1. اگه دوست داشتین و حوصله داشتین نظرتون را در مورد " خانه ی موقتی" و نویسنده ی خانه بدید... لطفتون بوده همیشه ها  اما منظورم بیشتر در مورد سبک نوشته هاس این که سبک وبلاگ همین مدل بمونه یا تغییر ایجاد بشه (مثلا به جای اشتراک عکس و ویدئو داخل وبلاگ یه کانال به اسم خانه درست بشه و اشتراکات بیشتر بشه و اون جا نشر داده بشه تا نشرش واسه بقیه هم آسون بشه ) یا سبک نوشته ها چی ... حتی قالب وبلاگ  یا مثلا برم یه آدرس دیگه و اون جا سبک جدیدی را شروع کنم و...

+ از دوستانی که این مدت اینجا را خوندن و کامنت هایی دادن که واقعا مکمل متن بود سپاس گزارم ...گاهی وقت ها آدم کار بزرگی انجام نمیده به نظر خودش اما باطن کار بزگ هست... کلا مرسی هستین و می خونید و..

2. هرچه می خواهد دل تان این جا بگید خوشحال میشم... از درس هایی که یاد گرفتید امسال و هر سال ، پیشنهاد های چالش بر انگیز برای تغییر در فتار و کردار و..

همین

ممنون

 

*حدود دوسالی میشه که بحث های روانشناسی را جدی تر از گذشته می خونم و می شنوم... این کار بهم کمک کرده که رفتار آدم ها را برای خودم راحت تر هضم کنم بعد هم اگه تونستم کمکشون کنم یا حداقل رابطه ام را مدیریت کنم و اگر هم نتونستم بدون دلخوری کم رنگش کنم یا کلا حذفش کنم.


چقدر زود به زود میرسم به این پست ! پست سالانه ام!!

انگار همین دیروز بود "به یادماندنی مهربان" را نوشتم

"شیطونک" که همین یه ساعت پیش انگار نوشته شده

هعی کجا داری میری ای عمر؟!

 

 

۲۰ نظر ۰۸ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۲۷
کوثر متقی

بچه تر که بودم یکی از آرزوهام این بود که نقاشیم را بفرستم برای برنامه کودک اون هام پخشش کنند و مجری بگه: این نقاشی را "چی چی جون"کشیده "چند ساله " از "آن جا"...حتی گاهی کنار نقاشی هام مشخصاتم را به همین ترتیب می نوشتم...

پارسال یکی از کانال های تلگرام یه مسابقه نقاشی گذاشت که می بایست بر اساس یه حدیث  نقاشی می کشیدی که نشون دهنده ی سبک زندگی دین دارانه باشه

منم شروع کردم به جست و جو در نت برای پیدا کردن موضوع مرتبط

در جست و جو هام،  کمی! اتفاقی این عکس را دیدم :


موضوع را پیدا کردم...

نقاشی را کشیدم ....

برای حدیث هم از حدیثی که داخل این عکس بود استفاده کردم 

...

از برکت کشیدن این نقاشی ِ به ظاهر ساده این شد که هر وقت حس می کنیم نیاز داریم، به محک کمک کنیم.

بعد هم برکت هایی که سرازیر میشه تو زندگیمون را می شماریم !

:)


۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۰۰
کوثر متقی
۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۵:۲۳
کوثر متقی

هر وقت خیلی درگیر دنیا و روز مرگی هاش میشم یکی از قسمت های نیمه ی پنهان ماه یا-جدیدترها- ملازمان حرم را نگاه می کنم...حس می کنم شنیدن از یک شهید اون هم از زبان نزدیک ترین فرد زندگیش یکی از راحت ترین! کارهاس واسه یادگرفتنِ چطوری کندن!

بودن و خوشحال بودن اما وصل نبودن

چند روز پیش قاطی وبگردی هام رسیدم به وبی که از همسر شهید حججی نوشته بود ...این مدت جرات نکرده بودم اسم این شهید بزرگوار را سرچ کنم 

دلیل سرچ نکردنم هم خوندن از ماجرای شهادتشون بود که منو برد به زمان بچگیم... وقتی که ناخواسته یه فیلم از لحظه ی شهادت یک شهید ِ جنگ تحمیلی دیدم ...یادم نیست فیلمش برای روایت فتح بود یا جای دیگه... فقط یادمه سال ها منو قطع کرد...هر کی هرچی می گفت وصل نمی شدم... تا پونزده سالگی که به واسطه ی یکی از کتاب های نیمه ی پنهان ماه که برای شهید عبادیان بود دوباره حس کردم خلا روحی م رو و کششم برای دونستن... اول کتاب ها خونده شد بعد هم ...

 

حرف های همسر شهید حججی را که شنیدم یاد خیلی از همسرهای شهدا افتادم شاید از دید من همشون تو یه چیز مشترکن ...

صبر ناشی از باور عمیق قلبی به وعده های الهی

 

 

...

 

 


مدت زمان: 3 دقیقه 45 ثانیه

ویدئو کلیپ! با صدای علیرضا عصار!

 

 

 

 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۰
کوثر متقی



چهل سالگی برای من  نه حکم یک سن را دارد نه یک عدد به سادگی بقیه ی اعداد ...بلکه برایم یک نشان است 

یک نشان که با دیدنش بر سر شانه ی هر شخصی حسی توامان از آرامش و اطمینان بر قلبم جاری می شود

نشان چهل سالگی تعلق می گیرد به آدم هایی که قوای خود را رام کرده اند 

به آن هایی که می دانند در چه موقعیتی باید چه رفتاری از خودشان بروز دهند 

کی باید مهر بورزند... کی باید جدی باشند... کی باید قاطع باشند ... کی شجاع ... کی شاد... کی دیوانه!

گاهی یک نفر در ده سالگی این نشان را می گیرد یک نفر در چهل سالگی 

در این میان کم نیستند آدم هایی که چهل و پنجاه و شصت را هم رد کرده اند اما دریغ از ذره ای پختگی! دریغ از ذره ای چهل سالگی!

دیدن یک انسان کهن سالِ لجباز (یا حسود یا کنجکاو! یا نظر باز یا بد دهن یا...) همان قدر وقیح است که دیدن یک کودک سیگاری!


نشان چهل سالگی را دریافت کن قبل از آن که دیر شود



چگونه نشان را بگیرم ؟

+با خودشناسی ...با گوش سپردن به نقد هایی که افراد سالم و خیر خواه اطرافمان از ما دارند = سعی در اصلاح ...با رنج ...با عقل ...با تقوا ...با خدا شناسی


۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۲۸
کوثر متقی

غربت برای هرکه یک معنا دارد و وطن معنایی دیگر

یک نفر در میان عزیزان و نزدیکانش است اما حس غربت دارد!

یک نفر  خانه ی پدری وطنش است رفتن از آن خانه برایش غم غربت میاورد حتی اگر به اندازه ی چند کوچه یا خیابان فاصله شان باشد

یک نفر خیابانی که خانه های همه ی عمرش در آن بوده برایش می شود وطن 

یک نفر شهرش برایش وطن است و رفتن به شهر دیگر برایش غربت است

یک نفر کشورش برایش وطن است و همین که اطرافش همه زبان غیر حرف بزنند غم می گیردش حتی اگر حرف او را بفهمند 


اما یک نفر هست که به قول آیه در وبلاگ نذر موعود:


بنفسی انت من نازح ما نزح عنّا*

جانم فدای آن مرد دور از وطن

که امن آغوشش

موطن حقیقی ماست

 

*جانم فدای تو ای دور از وطنی که خود موطن مایی! (ندبه)




وقتی در میان آه و ناله و درد تنهایی کاسه ی صبرت لبریز می شود پناه ببر بر آغوش خودش آن وقت تازه می فهمی غربت چه بوده است 
 و وطن چگونه است


۱۶ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۳۸
کوثر متقی


سال 95 هم داره به آخر هاش میرسه هاااااا ولی من اصلا حس عید را ندارم و حس این که امسال داره تمام میشه :)

اصلا هم تمایلی به تحویل دادن امسال و تحویل گرفتن سال دیگه ندارم!

حس می کنم امسال پر از کار ناتمام هست که حتما هم باید همین امسال تمام بشه نه سال دیگه! مثلا انگار این ها پشت سر هم نیستن !!!

یه جورایی افتاده ام در قید اعداد و ارقام ...95 با 96 واسم خیلی متفاوت شده

سال میمون پر از تحرک بود یه جورایی هم شوخی داشت با آدم !! 

الحمدلله علی کل حال 



غرض از نوشتن این پست غر زدن نیست (خدا رحم کرده هاااا)

صرفا طلب حلالیت هست چون معمولا نزدیک عید دیگه خیلی وبلاگ خونده نمیشه خیلی همه درگیر میشن  این شد که ترجیح دادم الان بنویسمش

اگه کامنت بدی از طرف بنده دریافت کردید 

اگه پاسخ کامنتی که دادم حتی به انداززه ی ذره ای دلتون را رنجوند

اگه پستی نوشتم که لحظه ای خدای نکرده شک تو مسیر حق براتون پیش اورد 

کلا هر چی مربوط به من و این وبلاگ هست

لطفا حلال بفرماییییید که من به اندازه ی دانه ی ارزن هم نمی خوام کسی را برنجونم و اگه خدای نکرده شده آن چه نباید میشده ناخواسته بوده و دیگه این که میشه لطف بفرمایید برای همه دعا بفرمایید و من را هم جز اون همه قرار بدهید؟ 

دوسال گذشته همچین موقعی مینوشتم اگه بهشت های زمینی مهمان میشید مرا هم دعا کنید 

الان میدونم بهشت تو دل آدم هاست ربطی به مکان نداره :)

در کل خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی التماس دعا☆きゃわ★ のデコメ絵文字

ان شاءالله هر سال بهتر از پارسال دین دین  


+پست خیلی بی حوصله و بدقواره نگارش شده اما فکر کنم مقصود را رسونده :پی


سال 94

سال 93

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۰۸
کوثر متقی

بچه تر که بودم دنیا برایم بانویی جوان، زیبا و خوش خط  و خال می نمود که موهای بلندش در زمان راه رفتن برگ های پاییزی را با خود همراه می کرد.

اندکی بعد دنیا برایم زنی میان سال شد با چروک هایی اطراف چشم و پیشانی که اخلاقش هم دیگر آن قدر ها خوب نبود...  گاهی غمگین میشد ...گاهی بشاش 

اما هیچ کدامش پایدار نبود ... گویی روحش خنج خورده بود...

بعد تر دنیا کاملا عوض شد 

پیر زن کریه با پوست پر چروک که گاهی به زور بوتاکس اندکی جذاب تر میشد


گاهی سعی می کنم سخت نگیرم 

دنیا اما دیگر بساز نیست 

چند وقت است ساز ناسازگاری اش بدجوری کوک است 


۳۰ دی ۹۵ ، ۱۸:۳۳
کوثر متقی

1. کوله پشتی ام برایم سنگین است ...داخلش فقط دو کتاب است و چند چیز دیگر ...اما برایم سنگین است!

2. کوله پشتی ام برایم خیلی خیلی سنگین است ... داخلش پر از وسیله است ... این قدر که چند دقیقه یک بار برای تسلای درد کمر باید جایی برای نشستن پیدا کنم!

3. کوله پشتی ام برایم سبک است ... داخلش دو کتاب است و همان چند چیز دیگر ...اما این بار برایم سبک است!


گاهی در زندگی هم همین جور است

درد و رنجی بر تو وارد می شود و تو را پریشان می کند

چند وقت بعد تر رنجی میاید که در مقایسه با رنج قبلی سخت تر و جانکاه تر است 

چند وقت بعد ترتر که دوباره با رنج اول مواجه می شوی دیگر برایت درد ندارد ...پریشانت نمی کند

انگار وظیفه ی رنج های بزرگ همین است

این که بیایند ...تو را قوی کنند...روحت را بزرگ کنند و دیدت را باز...آن وقت زاویه نگاهت به رنجِ قبل فرق می کند گاهی حتی خنده ات می گیرد که برای آن غمگین شده بودی

خوبی این رنج ها این است که آدم را رو به جلو هُل می دهد و می فهماند که نباید متوقف شد



*  spirit : روح ...اسپیرت بیلدینگ :روح سازی 

بر وزنِ بادی بیلدینگ:بدن سازی


عبارت معنای بیرونی ندارد (از خودم ساختمش :دی)

معادل خارجکی اش شاید بشود Self-purification

:)

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۰۵:۳۰
کوثر متقی

پیشرفت در چی؟؟

در این که درس بخونی؟

در این که همسر خوبی بتونی باشی ؟

در این که مادر (پدر) خوبی باشی ؟

در این که انسان وارسته ای بشی؟

در این که هیچ لحظه ای از عمرت نباشه که هدر داده باشی و وقتی چند وقت بعد تر میای نگاه می کنی حس خوبی بهت دست بده؟

چرا الان تو ذهن من فقط وقتی موفقم که یه آدم با تحصیلات بالا باشم و تنها تو اون حالت باشه که خودم را برنده ی زندگی بدونم؟

نگاه جامعه اینو باعث شده ؟

کلی به این موضوع فکر کردم

حس می کنم این تفکری نیست که یه شبه تو جامعه شکل گرفته باشه ( والبته در ذهن من)

وقتی یه خانوم خودش را وقف زندگی و همسرش می کنه و چند صباح بعدتر با جمله ی" تو که کاری نکردم تلاش ها از خودم بود "مواجه بشه خب این خیلی طبیعی که این بیاد تو ذهنش که کاش خود خواه تر بودم ،کاش اون وقت هایی که صرف کردم تا خونه را آروم نگه دارم می ذاشتم واسه  رشد خودم ...

در بهترین حالت همسر نهایت یه سپاس گزاری ازون می کنه و در بدترین حالت وقتی به حد کافی پیشرفت کرد میره سراغ کسی که با موقعیت فعلی ش هماهنگ باشه و شایددیگه فقط جسمش با یار روز های سختش باشه

وقتی یه خانوم تمام جسم و روحش را وقف بچه هاش می کنه و درس و کارش را بی خیال میشه اما بعد بچه هاش در بهترین حالت تنها سپاسگزارش میشن و میرن دنبال زندگی شون و اون می مونه تنهای تنها وشاید حس افتخار از بچه ای که به ثمره ای نیکو رسیده و ایده آل خالق بزرگ شده و...

و در بدترین حالت و وقیحانه ترین نوع ممکن بهش میگن تو مگه چه کردی خب کسی که شاهد این موضوع باشه هرچند از دور ،میگه چرا؟ واقعا چرا باید بهترین روزها و سال های عمرم را بذارم تا بعد مزدم این باشه؟؟


این که من بشه هدفم رضایت خداوند و بعد هر کاری که انجام میدم در راستای رسیدن یه این هدف باشه علاوه بر این که من تبدیل میشم به همون انسان وارسته ،هیچ وقت هم از کسی انتظار جبران نخواهم داشت چون می دونم که دارم کارهام را واسه وجودی انجام میدم که فراموشی و بی معرفتی! تو کارش نیست و تازه چون هدفم را والا انتخاب کردم همواره سعی در جلب رضایت او دارم نتیجه این میشه که اوقاتم را به بهترین نحو می گذرونم و مطمئنا هم تبدیل میشم به یه همسر  خوب هم یه مادر (پدر) ایده آل

پس هدف اصلی باشه انسان شدن از نوع مطلوب خالق بودنش


+فلسفه و تعریف هرکسی از زندگی متفاوت

+چ قدر دوست دارم که واقعا اینی که گفتم  بشه ملکه ذهنم

+اینی که من نوعی میام بی خیال خیلی چیز ها میشم از این که همسر خوبی باشم ( با تعابیر موجود) یا مادر(پدر) خوبی باشم، همش از اون ترسی هستش که در ناخودآگاه من وجود داره ،ترس از بی اهمیت جلوه کردن ترس ازین که بعد مثل تفاله از یه زندگی پرت بشم بیرون ترس از خانه ی سالمندان فرستاده شدنم و...  بعد هم واسه خودم میگم پس ازدواج نمی کنم پس بچه دار نمیشم پس...

پس توکل من کجاست ؟ خدا کجای زندگیمه؟



این پست را دوستش دارم 
 ببخشید که تکراریِ 
+این پست تقریبا یک سال و سه ماهشه  

۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۵ ، ۱۳:۴۳
کوثر متقی