خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه‌ی موقتی

بـسْـمِ اللَّه

یک حرف خوبی نوکِ زبانِ جهان است و هر کار می کند یادش نمی آید چه بود و همین کلافه اش کرده.
نفیسه مرشد زاده

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بنا به دلایلی تصمیم به رمزدار کردن پست های طعم دار گرفتم.اگه رمز را دوست داشتید بفرمایید، تقدیم میشه. :) (رمز برای دوستان و آشنایان یا دوستِ دوستان و آشنایان می باشد)
لطفا بدون اطلاع من رمز پست ها را به دیگران ندهید.

۳ مطلب با موضوع «چالش‌ها» ثبت شده است

چالش م مثل مادر پ مثل پدر بلاگردون به دعوت بانوچه جان

دعوت می کنم از... راستش اعتراف می کنم که نمیدونم خواننده‌های دائمی اینجا کدوم یکی از بزرگوارن هستن پس لطفا در صورت تمایل در این چالش زیبا شرکت بفرمایید و بنویسید به دعوت کوثر متقی :دی

ممنون :)

 


 

چشم‌هام را می بندم و تصور می‌کنم روزی را که بالاخره دل و جرات دعوت کردن یه فرشته آسمونی به این زمین پر طول و عرض خدا را پیدا کردم...

چه جور مادری میشم؟

نگاهم به بچه یه امانته اونم از نوع الهیش... امانت یکی از خط قرمزهای منه... در حد توانم و به حد کفایت تلاش می‌کنم از روح و جسمش مراقبت کنم و اجازه ندم خودم ،دنیا و دنیا زی ها بهش آسیبی برسونند اما این ها به این معنی نیست که خودم را در تمام مراحل زندگی وقفش کنم بلکه سعی می کنم الویت هامو بشناسم و متناسب با سنش در کنار مادری وقتی برای خودم قائل بشم که پس فردا که رفتن پی زندگی شون دچار سندرم آشیانه خالی نشم => به امانت نباید وابسته شد.

قطعا خودم را کاره ای نباید بدونم پس اول از همه باید از صاحب این امانت یاری بخوام.

 

سعی می‌کنم هر جور هستم خودم را تربیت کنم تا یه مادر با تربیت باشم تا بتونم یه بچه با تربیت تربیت کنم.

فکر کنم مهم‌ترین چیز برای من که دوست دارم زیاد واسه‌اش انرژی بذارم اخلاق مدار بودنشونه...

سعی می‌کنم هیچ وقت با کلام بهش صداقت،ادب،امانتداری،مهربانی،نظم،تواضع،احترام به حقوق دیگران، انعطاف پذیر بودن و... را یاد ندم بلکه سعی کنم خودم یادشون بگیرم و در عمل اجرا کنم.تذکر کلامی را نگه میدارم برای وقت ضرورت تا اثری که باید را داشته باشه اگه زیاد بگم صدام واسه‌اش میشه رادیو بعد یه مدت دیگه شنیده نمیشه یا اگه بشنوه بعد از یه مدت کلا تو اون حیطه خاص افسار گسیخته میشه=> کم گوی و گزیده گوی چون دُر

 

قطعا در درجه اول واسه خودم لذت بخش خواهد بود اگه خونه پر از عشق و محبت باشه پس واسه ایجاد و حفظ یه همچین کانونی تلاش خواهم کرد.

مثلا یکی از راه‌هایی که فکر می‌کنم برای صمیمیت خانوادگی می‌تونه مفید باشه داشتن جلسه هفتگی خانوادگیه تا همه در مورد مسائل با هم گفت و گو کنیم اگه از هم گله داریم محترمانه بهم بگیم و... فکر می‌کنم این کار بهتر از سکوت و احترام ظاهری باشه...علاوه بر این تو این جلسه‌ها بچه یاد میگیره پس فردا رفت تو اجتماع چطور صحبت کنه مهارت مهم و لازم که گاهی ازش غافل میشیم.

 

حتما بهشون میگم سر متکا پرست سرور نمیشه :) همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده‌اند.

سعی می‌کنم یادش بدم که رنج را به عنوان دیفالت زندگیش بپذیره و با پذیرش اون بتونه از زندگیش لذت ببره.

یادش میدم نشینه منتظر بقیه خودش یادبگیره هوای خودش را داشته باشه این جوری واسه‌اش خیلی فرقی نخواهد داشت که کجا باشه و تو چه شرایطی می تونه واسه خوب شدن حال خودش تلاش کنه.

 

و...

 

در کل بسی دوست دارم که با کمک خدا یه آدم خوب تربیت کنم که  خدا دوستش داشته باشه     بعد بقیه

 

 

نمی دونم چرا در طی متن تعدادشون تغییر می کرد ^_^

۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۹ ، ۱۷:۱۱
کوثر متقی

امروز قرار است معصومه آباد بعد از چهل ماه اسارت به ایران برگردد خیلی‌ها به استقبال او و بقیه آزاده‌ها آماده‌اند در جمعیت چشم می‌گردانم،خیلی واضح نمی‌بینم دست می‌کنم در کیفم و عینک پیرزن کازرونی را از کیفم در می‌آورم.عینک را به سبک خود پیرزن به چشم میزنم به جای دسته فرام تکه‌ای سیم سمت راست عینک چسبیده،یک نخ قند را می‌کشم و چند دور، دور گوش چپم می‌پیچانم چادرم را مرتب می‌کنم و باز در میان جمعیت به دنبال آشنایی چشم می‌گردانم آن دورتر ارمیا و قیدار و مرتضی را میبینم قیدار و ارمیا شبیه من و خیلی‌های دیگر پر از شوق و هیجان و تشویشند اما مرتضی آرام ایستاده است.

معصومه نازنین میاید...ارمیا اشک می ریزد چند نفر از دوستان دیگرش هم امروز آزاد شده‌اند ...همه‌گی جلو می‌رویم ...چهره معصومه خسته است ...مرتضی رو به او می گوید: "آسمان خدا هنوز ابر دارد و می بارد؛زمین خدا هم هنوز جان دارد و می رویاند؛دز هم مثل همیشه ،پر آب و زلال و جاری است.پرستوها را ببین؛هنوز سرخوشانه می چرخند.تو اولین زنی باش که تلخی خاطره را در پستوی خانه میگذارد و جنوبی می‌خندد"... معصومه اندکی نگاه می‌کند و بعد جنوبی می‌خندد و برادرش که با دوربین منتظر "این لحظه" ایستاده بود عکس می‌گیرد.قیدار حقی می‌گوید و همگی به راه می‌فتیم. مرتضی اواسط راه خداحافظی می‌کند دلیل می‌پرسیم می‌گوید "گفته بودم که از ماندن می هراسم ماندن شوق را میمیراند و آتش تمنا را سرد می‌کند." بدون مرتضی می‌رویم.

آرزو هم آماده است اما کنار ماشینش منتظر ماست معصومه را تا کنار ماشین آرزو همراهی می‌کنم اما برای ادامه مسیر عذری می‌تراشم تا همراهشان نروم. آرزو ناراحتیم را در چهره‌ام می‌خواند؛ آرام در گوشم می‌گوید "عادت می‌کنیم"جمله‌اش در سرم تکرار می‌شود لبخند می‌زنم و خداحافظی می‌کنم .

 

چند قدمی نرفته‌ام که یاد گیلبرت میفتم و عشقی که سال‌هاست بدون آن که با خبر باشد نسبت به ان‌ه در دل او روییده اما الان مانده است مردد بین عقل و دل که انه، دختر شاد،خلاق ،پر جنب و جوش که جز ماریلا و متیو کسی را در این دنیا ندارد به عنوان یار ابدی انتخاب کند یا وینیفرد دختر نسبتا ایده آل برای خیلی پسرها! که مدتی است با او قول و قرار ازدواج گذاشته است اگر من پسر بودم کدام را انتخاب می کردم (:دی) انتخاب ان تقوا می خواهد نه پدری دارد نه برادری نه قوم و خویشی؛ اگر ناخواسته او را بیازارم؟آه؛آن وقت میشوم از شقی ترین انسان‌ها، اما میدانم انتخاب گیلبرت کدام است! و مطمئنم گیلبرت از پسش بر میاید. در ذهن، اخلاق و منشش را تحسین می‌کنم و می‌گویم جوانمرد نام دیگر توست گیلبرت :)

 

ماشین آرزو از کنارم می‌گذرد،برایم دست تکان می‌دهد، لبخند میزنم و سری تکان می‌دهم. کمی جلوتر چند نفر جلوی ماشینش را می‌گیرند! برادران کارامازوفند! می خواهند آرزو را اذیت کنند قیدار که با ماشین دیگر پشت سر آن ها حرکت می کند ماشین را نگه می‌دارد پیاده و با آن‌ها دست به یقه می‌شود آن‌ها از قیدار می‌ترسند،سوار ماشین‌شان می‌شوند و فرار می‌کنند...نفس راحتی می‌کشم واین بار در ذهن می‌گویم جوانمرد نام دیگر تو هم هست قیدار :)

 

 

 

 

 

معصومه آباد-من زنده ام/معصومه آباد

پیرزن کازرونی-قصه عینکم/رسول پرویزی

قیدار-قیدار/رضا امیرخانی

ارمیا-ارمیا /رضا امیر خانی

مرتضی-نخل و نارنج/وحید یامین پور

آرزو-عادت می کنیم/زویا پیرزاد

ان‌ه،گیلبرت،وینیفرد-   Lucy Maud Montgomery / Anne of Green Gables البته این تیکه هاشو تو فیلمش دیدم و تو کتابش نخوندم^_^

جوانمرد نام دیگر توست/عرفان نظر آهاری

برادران کارامازوف(اسماشون سخته:دی)- برادران کارامازوف/داستایفسکی

 

 

چالش کتابچین :) به دعوت بانوچه جان

دعوت می‌کنم از همه کتابخون‌های خواننده این وبلاگ که اگه فرصت دارند حتما در این چالش خیلی بامزه شرکت کنند (اسم نبردم حالا از چالش کنارم می‌گذارند ^_^)

 

 

۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۹ ، ۰۹:۳۶
کوثر متقی

این کتاب :

 

همین؟ نه این تازه شروعش بود...

ماجرا این جوری بود که یکی از نزدیکانم این کتاب را به من برای خوندن دادن! رضا امیر خانی را نمی‌شناختم،تصویر روی جلدش را اصلا دوست نداشتم و وقتی چشمم به اون 10 روز با ره‌بر افتاد دلیل کافی پیدا کردم که نخونمش! یکی دو ماه بعد ازم سراغ گرفتن که  فلان کتاب چطور بود؟ گفتم نخوندمش هنوز! ایشون هم ارمیا و من‌او را بهم دادن برای خوندن.از اسم ارمیا خوشم اومد و شروعش کردم و خیلی دوستش داشتم بعد از اونم من او...قلم را پسندیدم،رضا امیر خانی را تا حدودی شناختم و دنیاش را دوست داشتم این‌ها انگیزه‌ای شد برای تورق و شروع خوندن کتاب داستان سیستان...کتاب،خوب شروع شد چون حس کردم نویسنده حزب اللهی (با تعاریفی که تا اون زمان از این عبارت داشتم )و افراطی نیست خوندم و خوندم و خوندم...

و این شد شروع تغییر نگاهم

مرجع تقلیدم تازه فوت شده بودن و به دنبال مرجع تقلید جدید میگشتم! این باعث شد جدی تر بشنوم، بخونم و پیگیر بشم...

 

چرا ره‌بر را دوست نداشتم؟ چون ره‌بر را نمی‌شناختم سنم و به تبع اون عقلم کم بود و ایشونو از روی مدعیان ولایت‌مداری قضاوت می‌کردم البته که اون‌هایی که من تا اون روز دیده بودم اندکی دچار افراط بودند اول از همه تیپ لباس پوشیدنشون واسه‌ام یه علامت سوال بزرگ بود که آخه چرا این همه گشاد این همه مشکی (این همه توجهم به ظاهرِ همه چی جدای از بصری بودن، به خاطر سنم بود شما به دل نگیرید لطفا)

چرا این همه تضاد این همه افراط این همه رفتار دگم...

اما اون شخصی که اون کتاب را به من داده بودن اون مدلی نبودن به واسطه ایشون با افراد ولایتی دیگه ای آشنا شدم که متفاوت بودن با اون‌هایی که من تا اون روز دیده بودم.

[دیدن آدم‌های جدید و یا حتی خوندن‌شون باعث باز شدن یه دریچه جدید به روی دنیا میشه واسه‌ام و باعث تغییر چارچوب‌های ذهنیم ]

به شخصه واسه‌ام هضم نمیشه یه نفر بگه ولایی هستم و ره‌بر را دوست دارم اما حرف‌هاشونو سلیقه‌ای برداره این چه دوست داشتنیه!!! به قول یه بنده خدایی که وقتی بهش گفته شده بود آخه اینی که شما انجام نمیدی و میگی خوب نیست را خود امام خمینی واسه بچه شون انجام داده بودن اون شخص هم پاسخ داده بوده که امام پیرو خط امام نیستن :)

 

حالا خودم چی؟ راستش یه مدت جوگیر شده بودم اما الان که سنی ازم گذشته سعی می کنم در دنیای واقعی خیلی عقایدم را بروز ندم. اون‌هایی که جدید باهام آشنا میشن به لطف خدا ^_^ کلا خیلی طول می‌کشه تا اونی که واقعا هستم را بشناسند و معمولا هم بدتر ازچیزی که هستم تصور میشم! برای همین تا چیزی پیش نیاد خودم هیچی نمیگم یه حس با نمکی هم داره وقتی حدس‌های دیگه در موردم زده میشه البته نمی ذارم خیلی شور بشه:) بگذریم.

نمیگم چون، یا ممکنه اون شخص شیطنت کنه و بخواد روی نروم پیاده روی داشته باشه یا یه رفتاری داشته باشم که بشم مثل همون دفع کننده‌ها.

عکس‌شونم ندارم راستش نه تو خونه‌مون نه تو گوشیم...همین حجابی که به سر دارم به حد کافی مسئولیت همراهش میاد و...

 

یعنی بحث پیش بیاد هم سکوت می‌کنم؟بستگی به طرفی داره که حرف میزنه و بستگی به چیزی که میگه!

آخرین بار یه نفر داشت مقایسه می کرد علاقه مردم کره شمالی به رهبرشون (کیم جونگ اون^_^) را با علاقه مردم ما به ره‌برمون و این که واسه خاطرش چه اشک‌ها که نمی ریزن و... گفتم ما اصلا مثل اون ها نیستیم برای همین تو یه خانواده ایرانی هم یه ضد نظام هست هم یه ولایتی هم یه بی تفاوت اما تو یه خانواده کره شمالی هم چین چیزی وجود داره؟ وقتی رهبر واسه‌شون مثل خداست و این همه قداست داره اون شخص دیگه چیزی نگفت منم ادامه ندادم.

 

 

جانم فدای رهبرم؟ نمی‌دونم واقعا نمی‌دونم ولی می‌دونم تو هر بحران منطقه‌ای یا اجتماعی با عملکردشون علاقه م بهشون بیشتر شده

آخریش هم  این تصویر بوده.

 

 

 

:)

دومین چالشی بود که درش شرکت کردم :) چه با نمکه این چالش ها:)

شروعش از "این جا" بوده ولی من از وبلاگ در" جستجوی کوچ" باهاش آشنا شدم

 

 

 

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۹ ، ۰۶:۱۴
کوثر متقی