خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه‌ی موقتی

بـسْـمِ اللَّه

یک حرف خوبی نوکِ زبانِ جهان است و هر کار می کند یادش نمی آید چه بود و همین کلافه اش کرده.
نفیسه مرشد زاده

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بنا به دلایلی تصمیم به رمزدار کردن پست های طعم دار گرفتم.اگه رمز را دوست داشتید بفرمایید، تقدیم میشه. :) (رمز برای دوستان و آشنایان یا دوستِ دوستان و آشنایان می باشد)
لطفا بدون اطلاع من رمز پست ها را به دیگران ندهید.

یک

 

روزهای عید بود و ما در منزل عمه جانمان مهمان

من و یکی دیگر از بچه ها قرار شد بمانیم منزلشان برای گذران ایام تعطیل به بهترین وجه ممکن

غروب با شوهر عمه جان و دو تن از دختر عمه جات که یکی نه ساله و دیگری ده ساله بود برای نماز مغرب و عشا راهی مسجد محل شان شدیم

به من توصیه شد که نروم...  چون هفت ساله بودم و پیش بینی میشد چه می شود...اما رفتم !

آن هادر صف های آخر ایستادند و من هم اواخر همان صف؛ زیرا که آن دو  تازه  به سن تکلیف رسیده بودند و بر اساس قوانین نانوشته ی مسجدها صلاحیت لازم برای ایستادن در صف های اول را نداشتند!

و من هم که وضعیتم کاملا مشخص بود!

وقتی خواست نیت شود، خانوم های محترم، خیلی شیک و مجلسی بنده را به بیرون صف هدایت فرمودند

منِ حساسِ از صف رانده شده در تمام طول آن مدت کِز کرده بودم و فقط به فرش نگاه می کردم...

نماز که تمام شد یک خانوم محترم واقعی که چهره ش را ندیدم ( چون باز هم به فرش نگاه می کردم) و تنها شیرینی حرف هایش را حس کردم ...آمد  ... زیبا مرا دلداری داد... بعد هم اسکانسی نو صد تومانی به عنوان عیدی داد و رفت

 

دو

 

اول راهنمایی بودم

دبیر دینی و عربی و قرآنمان بود... همیشه دعوتمان می کرد به حجاب! و معنای نماز را به صورت اجباری از ما می خواست

نمره روخوانی قرآنم را به من 18داد ...

من هم نامه ای به انضمام آیه ای آموخته از همان روز  (که مضمونش عدالت بود) در صندوق انتقادات انداختم

انداختن نامه همانا و بد شدن آن دبیر با من همانا

در حدی که کل کلاس ،که نه... اما دوستان تیز ترم دانسته بودند

کاش فقط سردی جواب سلام هایم بود ،نمره ی 19 و نیم  عربی را می داد 17 ...دوستان می رفتند نمره را تصحیح می کردند(آن هم به زور ) و من گریه می کردم که چرا با من این جور می کند... آن هم نه در همان سال... بلکه در سوم راهنمایی... یعنی بعد از چند سال!

 

 سه

 

 دوم دبیرستان بودم

دبیر دین و زندگی فوق خوش اخلاق و مهربان و دلسوزی داشتیم که بر اهل ش به قدری تاثیر گذاشت که بچه ها نماز شب می خواندند ...واجبات که بماند...

 

 

شاید اگر آن زن آن روز  در جبران حرکت غیر ورزشکاری(!) بقیه با لحنی محبت آمیز حرف نمی زد ...

شاید اگر دبیر دین و زندگی دبیرستانم که مصداق یک انسان دین دار بود و با محبت ش دل ها را را نرم کرد نبود

و شاید اگر انسان های زیادی که اسلام واقعی داشتن را نشناخته بودم

 

به این راحتی نمی توانستم بنویسم که : دین را با دین دار قضاوت نکن ...

دین را از دین بشناس!

 

+میدانم هستند آن هایی که دین را با معنای واقعی اش و برای خدا به جا میاورند و نه برای دل من و تو

آن هم خیلی اصولی و درست...

 

+نظرات ارشیو شد...

 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۴/۱۲/۱۴
کوثر متقی

دین داری