خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه‌ی موقتی

بـسْـمِ اللَّه

یک حرف خوبی نوکِ زبانِ جهان است و هر کار می کند یادش نمی آید چه بود و همین کلافه اش کرده.
نفیسه مرشد زاده

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بنا به دلایلی تصمیم به رمزدار کردن پست های طعم دار گرفتم.اگه رمز را دوست داشتید بفرمایید، تقدیم میشه. :) (رمز برای دوستان و آشنایان یا دوستِ دوستان و آشنایان می باشد)
لطفا بدون اطلاع من رمز پست ها را به دیگران ندهید.

دوشنبه, آذر ۱۳۹۹

کتاب‌چین

امروز قرار است معصومه آباد بعد از چهل ماه اسارت به ایران برگردد خیلی‌ها به استقبال او و بقیه آزاده‌ها آماده‌اند در جمعیت چشم می‌گردانم،خیلی واضح نمی‌بینم دست می‌کنم در کیفم و عینک پیرزن کازرونی را از کیفم در می‌آورم.عینک را به سبک خود پیرزن به چشم میزنم به جای دسته فرام تکه‌ای سیم سمت راست عینک چسبیده،یک نخ قند را می‌کشم و چند دور، دور گوش چپم می‌پیچانم چادرم را مرتب می‌کنم و باز در میان جمعیت به دنبال آشنایی چشم می‌گردانم آن دورتر ارمیا و قیدار و مرتضی را میبینم قیدار و ارمیا شبیه من و خیلی‌های دیگر پر از شوق و هیجان و تشویشند اما مرتضی آرام ایستاده است.

معصومه نازنین میاید...ارمیا اشک می ریزد چند نفر از دوستان دیگرش هم امروز آزاد شده‌اند ...همه‌گی جلو می‌رویم ...چهره معصومه خسته است ...مرتضی رو به او می گوید: "آسمان خدا هنوز ابر دارد و می بارد؛زمین خدا هم هنوز جان دارد و می رویاند؛دز هم مثل همیشه ،پر آب و زلال و جاری است.پرستوها را ببین؛هنوز سرخوشانه می چرخند.تو اولین زنی باش که تلخی خاطره را در پستوی خانه میگذارد و جنوبی می‌خندد"... معصومه اندکی نگاه می‌کند و بعد جنوبی می‌خندد و برادرش که با دوربین منتظر "این لحظه" ایستاده بود عکس می‌گیرد.قیدار حقی می‌گوید و همگی به راه می‌فتیم. مرتضی اواسط راه خداحافظی می‌کند دلیل می‌پرسیم می‌گوید "گفته بودم که از ماندن می هراسم ماندن شوق را میمیراند و آتش تمنا را سرد می‌کند." بدون مرتضی می‌رویم.

آرزو هم آماده است اما کنار ماشینش منتظر ماست معصومه را تا کنار ماشین آرزو همراهی می‌کنم اما برای ادامه مسیر عذری می‌تراشم تا همراهشان نروم. آرزو ناراحتیم را در چهره‌ام می‌خواند؛ آرام در گوشم می‌گوید "عادت می‌کنیم"جمله‌اش در سرم تکرار می‌شود لبخند می‌زنم و خداحافظی می‌کنم .

 

چند قدمی نرفته‌ام که یاد گیلبرت میفتم و عشقی که سال‌هاست بدون آن که با خبر باشد نسبت به ان‌ه در دل او روییده اما الان مانده است مردد بین عقل و دل که انه، دختر شاد،خلاق ،پر جنب و جوش که جز ماریلا و متیو کسی را در این دنیا ندارد به عنوان یار ابدی انتخاب کند یا وینیفرد دختر نسبتا ایده آل برای خیلی پسرها! که مدتی است با او قول و قرار ازدواج گذاشته است اگر من پسر بودم کدام را انتخاب می کردم (:دی) انتخاب ان تقوا می خواهد نه پدری دارد نه برادری نه قوم و خویشی؛ اگر ناخواسته او را بیازارم؟آه؛آن وقت میشوم از شقی ترین انسان‌ها، اما میدانم انتخاب گیلبرت کدام است! و مطمئنم گیلبرت از پسش بر میاید. در ذهن، اخلاق و منشش را تحسین می‌کنم و می‌گویم جوانمرد نام دیگر توست گیلبرت :)

 

ماشین آرزو از کنارم می‌گذرد،برایم دست تکان می‌دهد، لبخند میزنم و سری تکان می‌دهم. کمی جلوتر چند نفر جلوی ماشینش را می‌گیرند! برادران کارامازوفند! می خواهند آرزو را اذیت کنند قیدار که با ماشین دیگر پشت سر آن ها حرکت می کند ماشین را نگه می‌دارد پیاده و با آن‌ها دست به یقه می‌شود آن‌ها از قیدار می‌ترسند،سوار ماشین‌شان می‌شوند و فرار می‌کنند...نفس راحتی می‌کشم واین بار در ذهن می‌گویم جوانمرد نام دیگر تو هم هست قیدار :)

 

 

 

 

 

معصومه آباد-من زنده ام/معصومه آباد

پیرزن کازرونی-قصه عینکم/رسول پرویزی

قیدار-قیدار/رضا امیرخانی

ارمیا-ارمیا /رضا امیر خانی

مرتضی-نخل و نارنج/وحید یامین پور

آرزو-عادت می کنیم/زویا پیرزاد

ان‌ه،گیلبرت،وینیفرد-   Lucy Maud Montgomery / Anne of Green Gables البته این تیکه هاشو تو فیلمش دیدم و تو کتابش نخوندم^_^

جوانمرد نام دیگر توست/عرفان نظر آهاری

برادران کارامازوف(اسماشون سخته:دی)- برادران کارامازوف/داستایفسکی

 

 

چالش کتابچین :) به دعوت بانوچه جان

دعوت می‌کنم از همه کتابخون‌های خواننده این وبلاگ که اگه فرصت دارند حتما در این چالش خیلی بامزه شرکت کنند (اسم نبردم حالا از چالش کنارم می‌گذارند ^_^)

 

 

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۹/۰۹/۰۳
کوثر متقی

نظرات  (۲)

۰۳ آذر ۹۹ ، ۱۲:۴۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)

قیدار^_^

وقتی تصور می‌کنم شبیه خواب دیدنه:-)

 

خب از دعوتی‌ها اسم ببرین:-)

پاسخ:
سلام خوش آمدید:)


آره فقط تو خواب و خیال این چیزها ممکن میشه :)

اون هایی که میدونستم کتاب دوست هستن را بقیه دعوت کردن دیگه ...
۰۵ آذر ۹۹ ، ۱۲:۱۲ بانوچـه ⠀

انتخاب کتاب‌ها عالی و متن عالی‌تر

ممنونم :)

پاسخ:
واسه خاطر عالی بودن نگاه دعوت کننده اس
عالی خوندید عزیزم💐🌸

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">