خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

بـسْـمِ اللَّه

یک حرف خوبی نوکِ زبانِ جهان است و هر کار می کند یادش نمی آید چه بود و همین کلافه اش کرده.
نفیسه مرشد زاده

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بنا به دلایلی تصمیم به رمزدار کردن پست های طعم دار گرفتم.اگه رمز را دوست داشتید بفرمایید، تقدیم میشه. :) (رمز برای دوستان و آشنایان یا دوستِ دوستان و آشنایان می باشد)
لطفا بدون اطلاع من رمز پست ها را به دیگران ندهید.

 

 

 

تا قبل از سال 88 زیاد به پدر و مادرم می گفتم خوش به حالتون نسل شما خیلی زندگی پر هیجانی را تجربه کرده

باید الان یه چشم اندازه... ساله ! بریزم و بعد واسه هرسال جدا!برنامه بذارم یه سری اهداف فیکس و یه سری اهداف قابل تغییر!

پ ن:



By solace.blog.ir

باید الان یه چشم اندازه... ساله ! بریزم و بعد واسه هرسال جدا!برنامه بذارم یه سری اهداف فیکس و یه سری اهداف قابل تغییر!

پ ن:



By solace.blog.ir

باید الان یه چشم اندازه... ساله ! بریزم و بعد واسه هرسال جدا!برنامه بذارم یه سری اهداف فیکس و یه سری اهداف قابل تغییر!

پ ن:



By solace.blog.ir

باید الان یه چشم اندازه... ساله ! بریزم و بعد واسه هرسال جدا!برنامه بذارم یه سری اهداف فیکس و یه سری اهداف قابل تغییر!

پ ن:



By solace.blog.ir

باید الان یه چشم اندازه... ساله ! بریزم و بعد واسه هرسال جدا!برنامه بذارم یه سری اهداف فیکس و یه سری اهداف قابل تغییر!

پ ن:



By solace.blog.ir

باید الان یه چشم اندازه... ساله ! بریزم و بعد واسه هرسال جدا!برنامه بذارم یه سری اهداف فیکس و یه سری اهداف قابل تغییر!

پ ن:



By solace.blog.ir

باید الان یه چشم اندازه... ساله ! بریزم و بعد واسه هرسال جدا!برنامه بذارم یه سری اهداف فیکس و یه سری اهداف قابل تغییر!

پ ن:



By solace.blog.ir

اولش که رژیم طاغوت بوده با اون همه تفاوت و ...بعد هم همگانی تر شدن حرکت های انقلابی و انقلابو... جنگو... اون ها هم یه نگاهی که توش می گفت" آخی طفلک" بهم می انداختن و در برابر حرف هام سکوت داشتن

اما از سال 88 به این طرف حس کردم درسته زندگی اون نسل هیجان داشته اما کنار هیجانش کلی شوک و تشویش تجربه شده کلی رنگ خون پاشیده شده به در و دیوار و خیابون های شهر تا یه انقلابی به ثمر رسیده

بعد انقلاب به ثمر نشسته،گروهک ها کارشون را در جهت منفی شروع کردن و ترور پشت ترور تازه اون هم نه ترور دانشمند و سردارهامون با فاصله چند ماه و چند سال، ترور انجام میشده در حد رئیس جمهور و نخست وزیر یا یهو کل یه حزب اون هم به صورت مسلسل واااار بدون اجازه تنفس به شنونده های این اخبار

این وسط کشور درگیر یه جنگ نا برابر هم بوده و هر روز و هر هفته از دور و نزدیک خبر شهادت شنیده میشده ...بعضی خانواده ها خودشون شهید میدادن بعضی دوستاشون بعضی ...

 

 

الان که نگاه می کنم اون تجربه هایی که بابا مامان هامون داشتن باعث نشده بشن نسل سوخته بلکه هر کدومشون شدن یه کتاب قطور پر از تجربه خاص... حتی اگه تو میدون نقش پر رنگی هم ایفا نکرده باشن همین قدر که اون زمان حضور داشتن تو اون هوا تنفس می کردن پای اخبار اون روزها می نشستن به یه جنس پختگی خاص رسیدن که ماها به این راحتی ها نخواهیم رسید...

 

 

+42 سالگیش مبارک ^_^

+هنوز گاهی و فقط گاهی میگم کاش دهه سی و چهل دنیا اومده بودم  ولی بعد میگم همون موقع که دنیا اومدم واسه ام بهترین بوده :)

+چغک اسم یه کتاب هست در ارتباط با حرکت های انقلابی در شهر مشهد. اگه دوست داشته باشید "اینجا"  کتاب صوتیش را میشه شنید.من هم تازه شروعش کردم  :)

+منبع عکس  (محل عکس گویا دانشگاه تهران هستش)

 


تاریخو نگاه :) چقدر جذاب!

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۲ بهمن ۹۹ ، ۰۹:۲۸
کوثر متقی

زندگی بهم یاد داده که همیشه یه سری دلخوشی را بذارم داخل گنجه برای روز مبادا و خیلی سراغشون نرم تا نو و تازه بمونند و وجد آور برای اون روزهایی که دنیا بد اخلاقی می کنه و غر میزنه...اون وقت برم سراغ گنجه ی دلخوشی ها و یکی یکی بیرونشون بیارمو بهش بگم:

 

ببین چههه فیلمی می خوایم با هم ببینیم

وااای ببین اون غذایی که خیلی دوستش داری را واسه ات اون مدلی که دوست داری درست کردم هااا

دوست داری زنگ بزنی(چت کنی) به اون عزیز دوست داشتنیت؟

بریم اون جایی که وقتی رفتیم خوشحال ترین بودی؟

اِ این آهنگه که یاد بچگی هات میفتادی باهاش

 

بعد دنیا کم کم گریه اش قطع میشه و کنجکاو میشه و می پرسه کی؟ چی؟ کجا؟

و این جوری زندگی -راحت تر- ادامه پیدا میکنه ...

 

 

تصویر شکار شده از دنیا بعد از دریافت دلخوشی:)

 

منبع عکس

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۹ ، ۰۰:۰۰
کوثر متقی

 


دریافت
مدت زمان: 2 دقیقه 19 ثانیه
 




✍️عرفان نظرآهاری

⛔️ خنجری زنگ خورده یا چاقویی منبت!

به عنوان یک زن که نامی مردانه دارد، سال هاست ناخواسته در معرض تجربه هایی عجیب قرار گرفته ام و به درکی از  ساحت زنان دست پیدا کرده ام که اگر  نامی زنانه داشتم هرگز آن بُعد زنان را نمی فهمیدم.
انگار که در شکم اسب تروآ رفته باشم و دروازه را بر من گشوده باشند، شاید اگر این نام نبود، درِ قلعه برای شناختن و فهمیدن اهالی آن شهر بر من هم بسته می ماند.

در آن سال ها که شبکه های اجتماعی فراگیر نبود و راه ارتباطی با مخاطب فقط از راه نشریات بود و در نشریات نیز مرسوم نبود که عکسِ نویسنده، شاعر، گزارشگر یا خبرنگار را بگذارند، فقط اسم بود. طبیعتاً خیلی ها گمان می کردندکه من مرد هستم. پانزده ساله بودم که کار در مجله زن روز را شروع کردم. می نوشتم، شعر می گفتم مصاحبه می کردم. گزارش تهیه می کردم. جواب نامه می دادم... اما کم کم معضلی پیش آمد: نامه های عاشقانه بسیار و تلفن های عاشقانه بسیار تر برای مردی دوست داشتنی که هر کس قیافه ای برایش تصور می کرد و هر کس در هر سن و سالی که می خواست او را فرض می کرد.
بدترین اتفاق این بود که دختران می فهمیدند این معشوق کلاً اشتباهی بوده. من حتی کتک هم خورده ام از دختر بیست و چند ساله ای که موهای سر مرا می کشید که دروغگو! من عرفان نظرآهاری را در رویای صادقه ام دیده ام مردی بود  با موهای جو گندمی و ریش و سبیل آخر یک دختر دانش آموز اول دبیرستانی چطور می تواند عرفان نظرآهاری باشد!

بارها پای اشک دخترانی نشسته ام که به من می گفتند تو به ما خیانت کردی حالا ما چه کار کنیم با آن خیالی که نابود شد و  آن معشوقی که جعلی بود!

من از همان سال ها بود که فهمیدم برخلاف برداشتِ خیلی ها، زنان نه عاشق طلا و جواهرند و نه ماشین و خانه و مهریه و سکه. زنان عاشق عشقند؛ عاشق نازک خیالی و ظرافت و شاعرانگی و لطافت و فهمیده شدن؛
اما وقتی پیدایش نمی کنند وقتی می خواهند انتقام بگیرند و این ناکامی را جبران کنند، مهریه و سکه و خانه و ماشین را بهانه می کنند. آنها قلب می خواهند؛ همین.

اینها را گفتم نه برای اینکه ماجرای اسمم را بگویم و شما هم برای هزارمین بار بپرسید چرا اسمت عرفان است.
اینها را گفتم که بگویم عرفان نظرآهاری اگر واقعا مرد بود، در برابر آن همه  عشق و شور و شیدایی، آن همه صیدی که خود خواسته تمنای در دام افتادن داشتند، شاید آهسته آهسته گرگی  می شد، شکارچی دختران.

اینها را گفتم که بگویم این روزها که باب گفتگو درباره فریب خوردن دختران و تعرض و تجاوز باز شده زنهاری به شما بدهم:

که همانقدر که می شود از شبی تاریک و کوچه ای بن بست و مردی تنومند و قمه در دست و مست ترسید، می توان از ظرافت و لطافت و نازکی و دوستت دارم ها هم وحشت داشت. یعنی اگر کسی به این هنرها آراسته باشد فریفتن دختران  چه بسا که آسان تر است.
شما از شبی تاریک و کوچه ای بن بست و لاتی مست و لایعقل  می گریزید اما با پای خود در تمنای زیبایی و عشق به دام  هیولاهای دیگر می روید.

جنابت اما جنایت است. چه با خنجری زنگ خورده و شکسته چه با چاقویی منبت کاری شده و رنگین...


#فریب_شیرین_است_حواسمان_باشد_آن_را_نخوریم
 


عید قشنگمون مبارک.

چرا نتونستم تا فردا صبر کنم واسه نشرش؟^_^

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۹ ، ۱۱:۵۶
کوثر متقی

منتو که بود و چه کرد؟

منتو در ابتدا شخص مهربانی بود و در حق دیگران مهرهای بسیار می ورزید و لطف های بسیاری روا می داشت اما در ازای آن مهرها،مهر و تشکری دریافت نمی کرد این گونه شد که روز به روز از مهرورزیهایش کاسته شد

ولی از آن جایی که بعضی از آن لطف ها را کسی غیر از او نمی توانست روا دارد باید در سِمَت خود با تمام قوا باقی می ماند.کارها همان کارهای گذشته بود اما دیگر مثل گذشته برایش لذت بخش نبود بلکه طاقت فرسا شده بود این گونه بود که او شروع کرد به رو آوردن تمــــــــــــاااامممم آن کارها

 

با منتو چطور رفتار کنیم؟

لطف و مهربانیش را قدر نهیم تا متوجه شود که ما متوجه می شویم و آن قدر ها که او فکر می کند تعطیل نیستیم.

 

چه کنیم که منتو نشویم؟

کارهای خود را برای اشخاص انجام ندهیم در دلمان با آن بالا سری معامله کنیم

و گاهی فقط و فقط برای داشتن حال خوش خودمان به دیگران مهربورزیم :)

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۹ ، ۰۸:۳۳
کوثر متقی

"ع" زودتر از همه ی ما ازدواج کرد... هجده سالگی ...رشته ای که قبول شد مجازی بود برای همین با خیال راحت همراه همسرش ایران گردی هاشون را شروع کردن البته ایران گردی نه به اون معنای متعارفش.اون ها به خاطر شرایط کاری همسرش در مناطق خاص کشور مثل منطقه ای مرزی در شمال غرب که به گفته خودش مردمان شهر فارسی صحبت نمی کردن یا در شهری کوچک در غرب که تنها جاذبه اش فواره ای بوده در وسط شهر  و... زندگی کردن.

دیدار ما هر سال محرم تازه میشد و هر سال غمگین تر و گرفته تر و گله مندتر از سال قبلش بود...چند سال بود ندیده بودمش (توضیحات!:شماره خودم عوض شده بود و شماره اون هم از گوشیم به فنا رفته بود)چند وقت پیش با چند واسطه شماره اش را پیدا کردم و پرسیدم کجای ایرانی؟ گفت "زابل".پرسیدم زابل چطوره؟ گفت تابستون هاش گرمای اذیت کننده ای داره گاهی گردوغبار هم زیاده اما گرما و مهربونی مردمش حالمون را خوب می کنه...  پیام هاش کلی انرژی داشت ...گفت چند ماه دیگه ایران گردی هاش تمام میشه و قراره یک جا نشین بشه

این بار در حرف هاش نه خبری از غم بود نه گله...می گفت یاد گرفتم سخت نگیرم میرم می گردم و... می گفت من که فکر نمی کنم دیگه بتونم عادی زندگی کنم همین جوری که الان هست را دوست دارم.


یاد فیلم  روز گراند هاگ (Groundhog Day) افتادم "ع" هم مثل اون آقاهه این قدر در شرایط ثابت (سخت) باقی موند تا زمانی که یاد گرفت شرایطش را بپذیره و با پذیرش اون سختی ها از زندگی لذت ببره و الان که یاد گرفت چطور برخورد کنه وقت گذر از سختی به آسایش نسبی واسه اش فرا رسید منتهی این "ع" اون عینی نیست که داشت وارد این مرحله میشد کلی صیقل خورد،کلی بالا پایین طی کرد، کلی تنهایی کشید تو شرایطی موند که دخترای هم سن و سالش کمتر حاضر میشن یک دهمش را تحمل کنند و سریع به غر غر و لوس بازی میفتن اما اون تحمل کرد=> مزدش رشدی شد که فقط با تحمل و صبر این جنسی به دست میاد.

 

الان هر وقت یه دوستی از  شرایط تی تیش مامانیش یکمی می خواد فاصله بگیره و ازین بابت غر میزنه واسه اش مثال "ع" را میارم.

خیلی هامون تو وجودمون "ع" داریم حتی قوی تر فقط کافیه سریع به طبل ناامیدی نکوبیم و خاله قورباغه نشیم.

 

 

 + از خودش عکسی فرستاد با زمینه ی کویر...شاید چهره اش به بشاشیت جوون تری هاش نبود حتی یکمی از زیباییش کاسته شده بود اما به نظرم ارزشش را داشته حالا یکم کمتر زیبا باشه مگه چی میشه! (از جنس دغدغه های زنانه از نوع لوسش^_^)

 

 

Elite :خواص، نخبه،برتر،بهترین، زبده و...

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۹ ، ۱۳:۱۹
کوثر متقی

 


دریافت
مدت زمان: 59 ثانیه

۲۸ دی ۹۹ ، ۲۱:۲۶
کوثر متقی

 

داشتم فکر می کردم چرا این قدری که روی آراستگی خانم ها در خانه صحبت میشه از آراستگی آقایون صحبت نمیشه رسیدم به اینکه نقل کننده احادیث غالبا آقا هستن و...

این ها باعث شده در طول ادوار مختلف آقا حق خودش بدونه که به ظاهر همسرش چه اون بخشیش که خدا دادیه چه اون بخشیش که سلیقه ای هستش ایراد بگیره و خانوم طفلک حرف و نقد را بشنوه و اعتماد به نفسش پایین بیاد و خودشو بده دست تیغ جراحی و عمر گران بهاشو داخل آرایشگاه بگذرونه ووو

به عبارت دیگر :

حالا شما آقای خوشتیپ که بیرون از خونه عطر فلان و لباس های بیسار استفاده داری اما وقتی می رسی خونه اون زیرپوش قشنگت که برای عهد جان جان کوچولو بوده را با اون پیژامه ای که مادرجانت زحمت دوختشو کشیده به تن میکنی و لم میدی جلوی تی وی و کانال هاشو بالا پایین میکنی ازون زن طفل معصوم که چند بچه واسه ات به ارمغان آورده و صبح تا شب در حال تر و خشک کردن اون ها و درست کردن غذا برای حضرت شما و اون های دیگه تونه ایراد نگیر و حتی تو دلت غر نزن که چرا استیلت مثل اول ازدواجمون نیست چرا بوی پیاز داغ میدی چرا چرا چرا

حالا اگه با این اوصاف همسر مهربونت علاوه بر موارد ذکر شده به طراوت خودش مثل قبل اهمیت میده  از خانومیشه بر شما هم واجبه که بعد از همه نمازهات بابت این جواهری که خدا بهت داده سجده شکر به جا بیاری و خوب فکر کنی چه کار خوبی انجام دادی که ایشون روزیت شده

 

میگی منصف نیستم؟ باید به خودش برسه؟

آخه برادر من تا حالا شما یه نظر به خودت داخل آیینه به دور از قربون صدقه های مادرت که از اول عمرت واسه ات داشته انداختی؟ آخه اون بینی مبارک شما که خودت با افتخار عقابی صداش میزنی از شدت انحراف به جاده چالوس فرموده زکی!

یا اون سرتون که خدای مهربون واسه خالی نبودن عریضه چند تار مو درش به ودیعه نهاده و معلوم نیس یهو فردا باز پس بگیرتشون

بعد شما میای به اون طفل بی زبان میگی بینیش را عروسکی عمل کنه و موهاشو کن فیکون کنه که چی بشه؟اونم میگه باشه!!!

ما ابر انسانیم؟؟چطور شما هر شکلی باشی جذابی و اجازه داری  افزایش سن تو ظاهرت خودشو نشون بده اون نه!

 

 


از نظر زندگی وبلاگی حس پیرزن بازنشسته ای را دارم که بچه هاش ترک وطن کردن و هر کدوم رفتن پی زندگیشون چندتایی شون موندن اون ها هم از سر محبت بین کارهاشون میان یه سری به مادر پیرشون میزنن. خیر ببینید مادر چشمم را روشن می کنید👓📿

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۹ ، ۰۹:۴۱
کوثر متقی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ دی ۹۹ ، ۲۱:۳۱
کوثر متقی

 

اول راهنمایی که بودم خواهر شش ساله ی دوستم به خاطر مننژیت پر کشید...

اول دبیرستان که بودم خواهر بیست و سه ساله دوستم شب خوابید صبح دیگه بیدار نشد...

 

این ها باعث شدن بدونم رفتن از این دنیا عبور از یه مرحله و رفتن به مرحله بعده... جزئی از زندگیه ... این جوری نیستش که بعد از پنجاه و شصت باید کم کم منتظرش باشم... ممکنه همین الان یهو وقتش برسه! کی می دونه؟

همون سال ها بود که فهمیدم میشه قبل از این که اون روز موعود فرا برسه خودت بگی اگه سرنوشتت به نوعی از رفتن بنا شده بود که فقط مغزت تعطیل بشه، تمایل خودت را برای اهدای ما بقی اعضا اعلام کنی

یه روز یواشکی! بدون پرسیدن از بزرگتر ها(خدا ما را ببخشه) با یکی از عزیزان پایه رفتیم این سایت و ثبت نام کردیم...

من همه اش (تُف تو ریا)

او همه اش به غیر از نسوج ...گفت دوست ندارم بدون چشم برم ازین دنیا^_^

 

حالا تا تقدیر چی رقم بزنه :دی

 

 

"فصل نرگس" اسم یه فیلمه مرتبط با همین موضوع :)

 

 

 






کاملا بی ربط به پست:

من تا اواخر دی ماه خانه نیستم...برگشتم خانه مرتب باشه هااا ☆_☆

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۹ ، ۱۱:۰۲
کوثر متقی

 

منبع عکس این پیج قشنگ

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۹ ، ۰۹:۱۹
کوثر متقی