خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

بـسْـمِ اللَّه

یک حرف خوبی نوکِ زبانِ جهان است و هر کار می کند یادش نمی آید چه بود و همین کلافه اش کرده.
نفیسه مرشد زاده

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بنا به دلایلی تصمیم به رمزدار کردن پست های طعم دار گرفتم.اگه رمز را دوست داشتید بفرمایید، تقدیم میشه. :) (رمز برای دوستان و آشنایان یا دوستِ دوستان و آشنایان می باشد)
لطفا بدون اطلاع من رمز پست ها را به دیگران ندهید.

۷۷ مطلب با موضوع «اشتراک» ثبت شده است

بعضی از آدم ها همیشه گوشه ذهنشون اینه که مرغ همسایه غازه ،سختی و مشکل فقط برای اوناست بقیه در فردوس برین سکنا گزیدن حاصلش این میشه که تو کل زندگی همیشه شاکی و معترض به خالق و مخلوق هستن ...

بعضی ازین بعضی ها که اهل تحمل نیستن  تصمیم میگیرن برن خونه همسایه تا روی چمن سبزتر اون، بقیه زندگی شون را بگذرونند غافل از اینکه رنج از زندگی بنی بشر جدا شدنی نیست... چه بسا خونه همسایه فقط شکل رنج هاش متفاوته و حتی گاهی سختتره ...

البته واسه بعضی این تغییر جنس سختی مطلوبه و با علم قدم در راه میگذارن

 

 

 

‌"باتلاق وان" یه مستنده و روایت افرادی را میکنه که به امید داشتن زندگی قشنگتر از راه های غیر قانونی ایران را ترک کردند... در اصل قصدشون این بوده که از شهر وان ترکیه به عنوان پلی برای رفتن به کشورهای پیشرفته استفاده کنند ولی اوضاع اون جوری که میخواستن پیش نرفته و داخل شهر وان که به تعبیر یکیشون جهنم سبزه اقامت چند ساله پیدا کردند (تعبییر باتلاق وان توسط یکی از همین مهاجرین استفاده شد و...)

 






یکی از هدف های امسالم نشر کمتر پست بود... ماکسیمم سی پست که اگه عادلانه بخوام قسمت کنم سهم نیمه اول امسال تمام شد...

 

چرا این هدف را گذاشتم؟به دلایل مختلف:) ولی یکیش این بود که یه حسی از اواخر سال گذشته میگه وبلاگ نویسی بسه تا کی میخوای بمونی اینجا! تو از اول قرار نبود این همه سال وبلاگ نویس باشی! من هم همین جور مقاومت داشتم عاقبت با مادربزرگ وجودم مشورت کردم ایشون فرمودن "باش ولی کم باش"

ولی حسه بی خیال نشد ...

 البته هنوز نتونسته قانعم کنه!خلاصه که فعلا هستم ولی کم هستم تا ببینم چی پیش میاد

:)

تا نیمه دوم سال ،فعلا🙋‍♀️

به روز رسانی: تا اسفند ماه🙋‍♀️

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۰۰ ، ۱۳:۲۰
کوثر متقی

 

 

ایشون 4 سال و 9 ماه و 1 هفته و 2 روز 6 ساعت قبل آپلود شدن ولی هیچ وقت منتشر نشدن ...

امروز گویا روز قلم هست ...چه بهانه ای بهتر از این واسه نشرش :)

 

#روضه_طور

۱۴ تیر ۰۰ ، ۱۱:۰۶
کوثر متقی

 


دریافت
مدت زمان: 1 دقیقه

۰۷ تیر ۰۰ ، ۱۰:۳۵
کوثر متقی

منبع : نقاش فقیر

#بازنشر

 

دیسلایک این پست در سال 1400 توسط یک رهگذر بی سلیقه زده شده است

 

موافقین ۲۱ مخالفین ۱ ۰۱ تیر ۰۰ ، ۱۵:۰۰
کوثر متقی

 


دریافت
مدت زمان: 59 ثانیه 

من تا حدودی با صحبت های این جوان موافقم 

البته به این معنی نیست که⚠️ چرا⚠️ در ذهنم نقش نبسته باشه ها بلکه به این معنیه که میدونم قطعا این چرا یه زیرای محکمی داشته که به این بهم ریختگی های ریز بیارزه =پس اعتماد میکنم.

 

نمیدونم چرا مدام تصویر دونده ای واسه ام تداعی میشه که چون خیال میکنه داره اول میشه دیگه اون قدرها تلاش نمیکنه و در نهایت کاپ قهرمانی میرسه به پشت سریش!

 

 

 

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۰۰ ، ۰۸:۰۳
کوثر متقی

مستند "خودکار" درباره زندگی علی اکبر رفوگران است! اولین تولید کننده خودکاردر ایران.

اولش که شروع به دیدن مستند کردم خیال کردم اوج داستانش همین رفتارهای هوشمندانه تحریریان در پیشرفت شغلیش و زمان گرفتن نمایندگی خودکار بیک از آقای بیک و بعدتر ماجرای تولید مداد سوسمار است اما هر چه داستان جلوتر رفت دیدم روایت بیشتر روایت ایمان عمیق قلبی است به راهی روشن و عشقی عمیق‌تر به وطن...

رفوگران(تحریریان) را بیشتر از این که باهوش،با پشتکار و زرنگ  ببینم با ایمان و با اخلاق دیدم...

 

دوستش داشتم و بیشتر پیشنهادش میدهم به آن هایی که از شرایط ایران خسته شده‌اند و تحمل و کنار آمدن با سختی‌هایش برایشان سخت تر شده...

و به آن‌هایی که در مسیر رسیدن به اهدافشان به محض دیدن کوچکترین مانع یا شنیدن اولین نه نا امیدی راحت خانه می‌کند کنج دلشان.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۳:۳۰
کوثر متقی

 


دریافت
مدت زمان: 2 دقیقه 19 ثانیه
 




✍️عرفان نظرآهاری

⛔️ خنجری زنگ خورده یا چاقویی منبت!

به عنوان یک زن که نامی مردانه دارد، سال هاست ناخواسته در معرض تجربه هایی عجیب قرار گرفته ام و به درکی از  ساحت زنان دست پیدا کرده ام که اگر  نامی زنانه داشتم هرگز آن بُعد زنان را نمی فهمیدم.
انگار که در شکم اسب تروآ رفته باشم و دروازه را بر من گشوده باشند، شاید اگر این نام نبود، درِ قلعه برای شناختن و فهمیدن اهالی آن شهر بر من هم بسته می ماند.

در آن سال ها که شبکه های اجتماعی فراگیر نبود و راه ارتباطی با مخاطب فقط از راه نشریات بود و در نشریات نیز مرسوم نبود که عکسِ نویسنده، شاعر، گزارشگر یا خبرنگار را بگذارند، فقط اسم بود. طبیعتاً خیلی ها گمان می کردندکه من مرد هستم. پانزده ساله بودم که کار در مجله زن روز را شروع کردم. می نوشتم، شعر می گفتم مصاحبه می کردم. گزارش تهیه می کردم. جواب نامه می دادم... اما کم کم معضلی پیش آمد: نامه های عاشقانه بسیار و تلفن های عاشقانه بسیار تر برای مردی دوست داشتنی که هر کس قیافه ای برایش تصور می کرد و هر کس در هر سن و سالی که می خواست او را فرض می کرد.
بدترین اتفاق این بود که دختران می فهمیدند این معشوق کلاً اشتباهی بوده. من حتی کتک هم خورده ام از دختر بیست و چند ساله ای که موهای سر مرا می کشید که دروغگو! من عرفان نظرآهاری را در رویای صادقه ام دیده ام مردی بود  با موهای جو گندمی و ریش و سبیل آخر یک دختر دانش آموز اول دبیرستانی چطور می تواند عرفان نظرآهاری باشد!

بارها پای اشک دخترانی نشسته ام که به من می گفتند تو به ما خیانت کردی حالا ما چه کار کنیم با آن خیالی که نابود شد و  آن معشوقی که جعلی بود!

من از همان سال ها بود که فهمیدم برخلاف برداشتِ خیلی ها، زنان نه عاشق طلا و جواهرند و نه ماشین و خانه و مهریه و سکه. زنان عاشق عشقند؛ عاشق نازک خیالی و ظرافت و شاعرانگی و لطافت و فهمیده شدن؛
اما وقتی پیدایش نمی کنند وقتی می خواهند انتقام بگیرند و این ناکامی را جبران کنند، مهریه و سکه و خانه و ماشین را بهانه می کنند. آنها قلب می خواهند؛ همین.

اینها را گفتم نه برای اینکه ماجرای اسمم را بگویم و شما هم برای هزارمین بار بپرسید چرا اسمت عرفان است.
اینها را گفتم که بگویم عرفان نظرآهاری اگر واقعا مرد بود، در برابر آن همه  عشق و شور و شیدایی، آن همه صیدی که خود خواسته تمنای در دام افتادن داشتند، شاید آهسته آهسته گرگی  می شد، شکارچی دختران.

اینها را گفتم که بگویم این روزها که باب گفتگو درباره فریب خوردن دختران و تعرض و تجاوز باز شده زنهاری به شما بدهم:

که همانقدر که می شود از شبی تاریک و کوچه ای بن بست و مردی تنومند و قمه در دست و مست ترسید، می توان از ظرافت و لطافت و نازکی و دوستت دارم ها هم وحشت داشت. یعنی اگر کسی به این هنرها آراسته باشد فریفتن دختران  چه بسا که آسان تر است.
شما از شبی تاریک و کوچه ای بن بست و لاتی مست و لایعقل  می گریزید اما با پای خود در تمنای زیبایی و عشق به دام  هیولاهای دیگر می روید.

جنابت اما جنایت است. چه با خنجری زنگ خورده و شکسته چه با چاقویی منبت کاری شده و رنگین...


#فریب_شیرین_است_حواسمان_باشد_آن_را_نخوریم
 


عید قشنگمون مبارک.

چرا نتونستم تا فردا صبر کنم واسه نشرش؟^_^

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۹ ، ۱۱:۵۶
کوثر متقی

 


دریافت
مدت زمان: 59 ثانیه

۲۸ دی ۹۹ ، ۲۱:۲۶
کوثر متقی

 

اول راهنمایی که بودم خواهر شش ساله ی دوستم به خاطر مننژیت پر کشید...

اول دبیرستان که بودم خواهر بیست و سه ساله دوستم شب خوابید صبح دیگه بیدار نشد...

 

این ها باعث شدن بدونم رفتن از این دنیا عبور از یه مرحله و رفتن به مرحله بعده... جزئی از زندگیه ... این جوری نیستش که بعد از پنجاه و شصت باید کم کم منتظرش باشم... ممکنه همین الان یهو وقتش برسه! کی می دونه؟

همون سال ها بود که فهمیدم میشه قبل از این که اون روز موعود فرا برسه خودت بگی اگه سرنوشتت به نوعی از رفتن بنا شده بود که فقط مغزت تعطیل بشه، تمایل خودت را برای اهدای ما بقی اعضا اعلام کنی

یه روز یواشکی! بدون پرسیدن از بزرگتر ها(خدا ما را ببخشه) با یکی از عزیزان پایه رفتیم این سایت و ثبت نام کردیم...

من همه اش (تُف تو ریا)

او همه اش به غیر از نسوج ...گفت دوست ندارم بدون چشم برم ازین دنیا^_^

 

حالا تا تقدیر چی رقم بزنه :دی

 

 

"فصل نرگس" اسم یه فیلمه مرتبط با همین موضوع :)

 

 

 






کاملا بی ربط به پست:

من تا اواخر دی ماه خانه نیستم...برگشتم خانه مرتب باشه هااا ☆_☆

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۹ ، ۱۱:۰۲
کوثر متقی

 

منبع عکس این پیج قشنگ

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۹ ، ۰۹:۱۹
کوثر متقی