خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

بـسْـمِ اللَّه

یک حرف خوبی نوکِ زبانِ جهان است و هر کار می کند یادش نمی آید چه بود و همین کلافه اش کرده.
نفیسه مرشد زاده

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بنا به دلایلی تصمیم به رمزدار کردن پست های طعم دار گرفتم.اگه رمز را دوست داشتید بفرمایید، تقدیم میشه. :) (رمز برای دوستان و آشنایان یا دوستِ دوستان و آشنایان می باشد)
لطفا بدون اطلاع من رمز پست ها را به دیگران ندهید.

۴۰ مطلب با موضوع «زندگی‌نگار» ثبت شده است

بیا از گذشته حرف بزنیم...

 

 

فکر کنم حداقل یه قسمت از این تله فیلم(؟) سریال طور را هممون دیده باشیم ...ماجرای سه خانم سن بالا که به صورت گروهی ایران گردی دارن... مشهد و شمال و جنوب و یزد و... چیزی که بین خانم های هم سبک و هم سن شون تو ایران کمتر دیده میشه و شاید در حد همون سفرهای زیارتی بمونه و دیگه سفر تفریحی قرتی بازی تلقی بشه اونم تفریح از نوع جوانانه :)

فیلمش را دوست دارم و شدیدا خواهان اینم که اگه سفر دنیاییم تا اون سن کشدار شد حتما این مدلی پیر بشم... یه پیر که با وجود از سر گذروندن فراز و نشیب های زیاد دنیا به جای انتخاب انزوا یا انتظار از اطرافیان خودش بزنه به دل کوه و دشت و قوی بمونه که ضعیف تو این دنیا چیزی عایدش نمیشه جز غصه

 

یک سال دیگه از سفر دنیایی من گذشت ...

به نظرم یکی از چیزهایی که تو این سفر دنیایی لازمه داشته باشیش، قدرت بخشیدنه... کینه سنگین میکنه و زمین گیر... اگه بدونی همسفرهات صرفا همسفرن و این لطف از جانب خداست که بعضی هاشون به حضور تو نیاز دارن... همسفرهایی که هر کدوم سفرنامه ای دارن که تو ازون بی خبری ...حتی اون زمانی که با تو در سفر مشترکی هم هستند باز هم سفرنامه شون از تو جداست =ازشون دلگیر نشو و کسی را دلگیر نکن که این سفر هم انتهایی داره ...

با همسفرهات مدارا کن تا به خودت هم بیشتر خوش بگذره...

 

 

یکی دیگه از چیزهایی که برای سفر بهش نیاز داری اینه که بدونی تو طول سفر اگر خطر سقوط حس کردی اول ماسک اکسیژن خودت را بزن تا بتونی به کنار دستیت هم یاری برسونی =هوای خودت را همه جوره داشته باش

برای طول سفر کوله پشتی خودت را پر نگه دار که اون وقت هایی که فرازو نشیب ها ازت انرژی گرفتن و توان نداشتی بری از مغازه! توشه تهیه کنی بتونی از اندوخته ات تغذیه بشی و حتی به همراهات هم تغذیه رسانی داشته باشی

به توانایی ها و محدودیت هات واقف باش! به خودت زور نگو همه اهل فتح قله اورست نیستن

البته این به این معنی نیست که خودت را باور نداشته باشی و از دامنه هیچ کوهی تکون نخوری با تمرین خودت را قوی کن تا بتونی در حد توانت رو به جلو حرکت کنی

هرچند وقت یه بار هم از خودت بپرس : رو به رشدی عزیز؟

 

 

یکی از روزهای پیش رو تولد منه میشه لطفا بهم اسم یک کتاب خوب یا یه فیلم خوب یا یه جمله خوب متحول کننده! هدیه بدید؟

تا حالا کسی خودش اومده بود بهتون بگه به من هدیه بدید؟

:دی

:)

منبع عکس دوم

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۰۰ ، ۰۷:۰۵
کوثر متقی

ماتیلدا یه دختر خوب و نابغه طوره که تو یه خانواده ناهم‌خوان به دنیا اومده و...

منظورم از ناهمخوان بودن اینه که داشتن یه دختر آروم و مهربون که قبل از رفتن به مدرسه خوندن و نوشتن می دونه و محاسبات ریاضی را به راحتی انجام میده واسه شون ارزش نیست چون که خودشون علاوه بر این که اهل علم آموزی نیستن بسیار متقلبن و قانون را با افتخار دور می‌زنن و...

 

 

به نظرم یکی از نعمت هایی که خدا به بنده هایش میده اینه که جایی قرارشون بده که قدرشون دونسته بشه...بعضی آدم ها مثل بذر مرغوبی بودن که تو شرایط نا همخوان رشد کردن (مثلا شرایط یه خانواده برای کشت خرمای زاهدی مناسب بوده اما یهو خرمای برحی درش سبز میشه! (اینجا:دی))  این تیپ افراد برای ادامه مسیر زندگی‌شون چند راه دارن:

*ضعیف باشن و بدون هیچ مقاومتی همراه بشن با جریانی که درش هستن و در کنارش یا همواره از خودشون ناراضی باشن یا کلا بی خیالی طی کنن...

*قوی باشن، مسیر مناسب خودشون را پیش بگیرن و برای رشدشون تلاش داشته باشن...

*بشینن، غصه بخورن که آخر چرا من باید این جا می بودم!

 

 

واسه راه دوم شدیدا بن سای به ذهنم  میاد... شاید به عظمت یه درخت نباشه اما اصالتش را نشون میده چه بسا که در حد خودش به حاصل هم بشینه فقط کمی بیشتر باید تلاش کنه...

 

 

این که دنیا و زندگی را در بند بدونی یا دربند بستگی زیادی به طرز فکر و نگاهت داره.

 

 

+مثال خانواده زدم چون فرد اختیاری برای انتخابش نداشته  وگرنه هستن افرادیکه با انتخاب ناصحیح خودشون در جایی قرار دارن که علاوه بر این که ارزشهاشون ارزش تلقی نمی شه بلکه مذمت هم میشه

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۸:۰۳
کوثر متقی

تو این سال های زندگی هر وقت تو ذهنم گفتم: چرا فلانی این جوریه؟!!! خداجون فرمودن: بیا تا بهت بگم بعد هم دنیاجون را صداش زدن و بهش گفتن برو بهش نشون بده دنیا هم یه چشم گفت بعد هم دستمو گرفت و منو چرخوند و چرخوند و گذاشت درست جای اون بنده خدا و من کاملا ناخواسته خودم را در حالی دیدم که با دیدنش در فرد دیگه سوال "چرا این جوریه ؟"پیش اومده بود...

 

حاصل؟ دهانم دوختند...

دیگه هیچ وقت نمیگم چرا فلانی اینجوریه و اگه حواسم پرت شد و گفتم به خودم یه نهیب میزنم که ساکت شو! تو از داستان زندگی آدم ها بی خبری تو نمیدونی چه روزهایی از سر گذروندن که دلیل حالات و رفتارهای امروزشون شده... قطعا خیلی از موقعیت هایی که برای افراد پیش اومده در اختیار خودشون نبوده و...

این مراقبت را در مواجهه با افراد جدید بیشتر دارم...

 

نکته : البته با یه بار درس عبرت نگرفتم ^_^

 

 

پست مشابه

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۹ ، ۰۵:۱۶
کوثر متقی

زندگی بهم یاد داده که همیشه یه سری دلخوشی را بذارم داخل گنجه برای روز مبادا و خیلی سراغشون نرم تا نو و تازه بمونند و وجد آور برای اون روزهایی که دنیا بد اخلاقی می کنه و غر میزنه...اون وقت برم سراغ گنجه ی دلخوشی ها و یکی یکی بیرونشون بیارمو بهش بگم:

 

ببین چههه فیلمی می خوایم با هم ببینیم

وااای ببین اون غذایی که خیلی دوستش داری را واسه ات اون مدلی که دوست داری درست کردم هااا

دوست داری زنگ بزنی(چت کنی) به اون عزیز دوست داشتنیت؟

بریم اون جایی که وقتی رفتیم خوشحال ترین بودی؟

اِ این آهنگه که یاد بچگی هات میفتادی باهاش

 

بعد دنیا کم کم گریه اش قطع میشه و کنجکاو میشه و می پرسه کی؟ چی؟ کجا؟

و این جوری زندگی -راحت تر- ادامه پیدا میکنه ...

 

 

تصویر شکار شده از دنیا بعد از دریافت دلخوشی:)

 

منبع عکس

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۹ ، ۰۰:۰۰
کوثر متقی

منتو که بود و چه کرد؟

منتو در ابتدا شخص مهربانی بود و در حق دیگران مهرهای بسیار می ورزید و لطف های بسیاری روا می داشت اما در ازای آن مهرها،مهر و تشکری دریافت نمی کرد این گونه شد که روز به روز از مهرورزیهایش کاسته شد

ولی از آن جایی که بعضی از آن لطف ها را کسی غیر از او نمی توانست روا دارد باید در سِمَت خود با تمام قوا باقی می ماند.کارها همان کارهای گذشته بود اما دیگر مثل گذشته برایش لذت بخش نبود بلکه طاقت فرسا شده بود این گونه بود که او شروع کرد به رو آوردن تمــــــــــــاااامممم آن کارها

 

با منتو چطور رفتار کنیم؟

لطف و مهربانیش را قدر نهیم تا متوجه شود که ما متوجه می شویم و آن قدر ها که او فکر می کند تعطیل نیستیم.

 

چه کنیم که منتو نشویم؟

کارهای خود را برای اشخاص انجام ندهیم در دلمان با آن بالا سری معامله کنیم

و گاهی فقط و فقط برای داشتن حال خوش خودمان به دیگران مهربورزیم :)

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۹ ، ۰۸:۳۳
کوثر متقی

"ع" زودتر از همه ی ما ازدواج کرد... هجده سالگی ...رشته ای که قبول شد مجازی بود برای همین با خیال راحت همراه همسرش ایران گردی هاشون را شروع کردن البته ایران گردی نه به اون معنای متعارفش.اون ها به خاطر شرایط کاری همسرش در مناطق خاص کشور مثل منطقه ای مرزی در شمال غرب که به گفته خودش مردمان شهر فارسی صحبت نمی کردن یا در شهری کوچک در غرب که تنها جاذبه اش فواره ای بوده در وسط شهر  و... زندگی کردن.

دیدار ما هر سال محرم تازه میشد و هر سال غمگین تر و گرفته تر و گله مندتر از سال قبلش بود...چند سال بود ندیده بودمش (توضیحات!:شماره خودم عوض شده بود و شماره اون هم از گوشیم به فنا رفته بود)چند وقت پیش با چند واسطه شماره اش را پیدا کردم و پرسیدم کجای ایرانی؟ گفت "زابل".پرسیدم زابل چطوره؟ گفت تابستون هاش گرمای اذیت کننده ای داره گاهی گردوغبار هم زیاده اما گرما و مهربونی مردمش حالمون را خوب می کنه...  پیام هاش کلی انرژی داشت ...گفت چند ماه دیگه ایران گردی هاش تمام میشه و قراره یک جا نشین بشه

این بار در حرف هاش نه خبری از غم بود نه گله...می گفت یاد گرفتم سخت نگیرم میرم می گردم و... می گفت من که فکر نمی کنم دیگه بتونم عادی زندگی کنم همین جوری که الان هست را دوست دارم.


یاد فیلم  روز گراند هاگ (Groundhog Day) افتادم "ع" هم مثل اون آقاهه این قدر در شرایط ثابت (سخت) باقی موند تا زمانی که یاد گرفت شرایطش را بپذیره و با پذیرش اون سختی ها از زندگی لذت ببره و الان که یاد گرفت چطور برخورد کنه وقت گذر از سختی به آسایش نسبی واسه اش فرا رسید منتهی این "ع" اون عینی نیست که داشت وارد این مرحله میشد کلی صیقل خورد،کلی بالا پایین طی کرد، کلی تنهایی کشید تو شرایطی موند که دخترای هم سن و سالش کمتر حاضر میشن یک دهمش را تحمل کنند و سریع به غر غر و لوس بازی میفتن اما اون تحمل کرد=> مزدش رشدی شد که فقط با تحمل و صبر این جنسی به دست میاد.

 

الان هر وقت یه دوستی از  شرایط تی تیش مامانیش یکمی می خواد فاصله بگیره و ازین بابت غر میزنه واسه اش مثال "ع" را میارم.

خیلی هامون تو وجودمون "ع" داریم حتی قوی تر فقط کافیه سریع به طبل ناامیدی نکوبیم و خاله قورباغه نشیم.

 

 

 + از خودش عکسی فرستاد با زمینه ی کویر...شاید چهره اش به بشاشیت جوون تری هاش نبود حتی یکمی از زیباییش کاسته شده بود اما به نظرم ارزشش را داشته حالا یکم کمتر زیبا باشه مگه چی میشه! (از جنس دغدغه های زنانه از نوع لوسش^_^)

 

 

Elite :خواص، نخبه،برتر،بهترین، زبده و...

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۹ ، ۱۳:۱۹
کوثر متقی

 

اول راهنمایی که بودم خواهر شش ساله ی دوستم به خاطر مننژیت پر کشید...

اول دبیرستان که بودم خواهر بیست و سه ساله دوستم شب خوابید صبح دیگه بیدار نشد...

 

این ها باعث شدن بدونم رفتن از این دنیا عبور از یه مرحله و رفتن به مرحله بعده... جزئی از زندگیه ... این جوری نیستش که بعد از پنجاه و شصت باید کم کم منتظرش باشم... ممکنه همین الان یهو وقتش برسه! کی می دونه؟

همون سال ها بود که فهمیدم میشه قبل از این که اون روز موعود فرا برسه خودت بگی اگه سرنوشتت به نوعی از رفتن بنا شده بود که فقط مغزت تعطیل بشه، تمایل خودت را برای اهدای ما بقی اعضا اعلام کنی

یه روز یواشکی! بدون پرسیدن از بزرگتر ها(خدا ما را ببخشه) با یکی از عزیزان پایه رفتیم این سایت و ثبت نام کردیم...

من همه اش (تُف تو ریا)

او همه اش به غیر از نسوج ...گفت دوست ندارم بدون چشم برم ازین دنیا^_^

 

حالا تا تقدیر چی رقم بزنه :دی

 

 

"فصل نرگس" اسم یه فیلمه مرتبط با همین موضوع :)

 

 

 






کاملا بی ربط به پست:

من تا اواخر دی ماه خانه نیستم...برگشتم خانه مرتب باشه هااا ☆_☆

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۹ ، ۱۱:۰۲
کوثر متقی

***************************************************

 

حاج خانم یه مادر شیرین،گرم،مهربون و دوست داشتنی بودن.یکی از پسرهاشون جانباز قطع نخاع بودن و یکی دیگه هم جبهه رفته...

یه سال عید نوروز که رفته بودیم خونشون دیدم  عکس چهار(شاید پنج،شاید سه! دقیق یادم نیست)پسر جوان در یک قاب روی دیوار خونه‌شونه از مامان پرسیدم اون ها کی هستن؟ مامان گفتن پسرهای حاج خانم هستن گفتم کجان؟ گفتن شهید شدن...اون موقع شش یا نهایت هفت سال بیشتر نداشتم و نفهمیدم...اما الان با این سن! بعد از دیدن کلی فیلم و مستند مرتبط تازه دارم کم کم یه کوچولو میفهمم که چقدر باید به باور عمیق قلبی رسیده باشی که چهارتا شاخ شمشادت با فاصله کم شهید شده باشن،یکی شون جانباز و ویلچیر نشین ولی تو بتونی شاد و سرزنده باقی بمونی.

باور عمیق و اعتقاد در هر راهی قدرت روحی به دنبالش میاد؛ اما این همه نشاط و امید چی؟

 

+در این جنگ فقط عشق کارساز است

 

ام‌ وهب

منبع عکس

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۹ ، ۰۹:۴۵
کوثر متقی

 

همیشه برای ورزش نکردن دلیل پیدا میشه :

امروز خیلی سرده، هوا آلوده است، موزیک داخل باشگاه را نمی پسندم، هم باشگاهی ها را دوست ندارم ، مسیر باشگاه تا خونه دوره ، من که اضافه وزن ندارم یا اضافه وزنم ناچیزه ، بچه ها را چی کار کنم، وقت سر خاروندن ندارم ،کسی پیدا نمیشه باهاش پیاده روی برم، شروع می کنم خسته میشم و ادامه نمیدم و...

فقط یه چیز باعث میشه که با همه ی این موانع واقعی و ذهنی کنار بیای و قدم در راه بذاری = اراده

اراده ای که فقط علاقه به داشتن زندگی شاد و سالم به وجود میارتش

حتما که نباید به حدی رسید که جواب آزمایش خونمون مجبورمون کنه

خب کی گفته حتما باید رفت باشگاه؟

کی گفته باید رفت داخل هوای آلوده؟

باشگاه را به خانه بیار

یه کفش(حتی گاهی بی کفش)+یه فیلم خوب از یه مربی خوب

یا یک اپ ورزشی خوب

حتی شده هفته ای یه بار

  آهسته اما پیوسته

 

 

برای دیدن تاثیر ورزش منظم روی زندگی و روحیه اگه اراده کافی نداری کافیه یه مدت به عملکرد آدم هایی که سال هاست ورزش منظم دارن دقت کنی تا تفاوتش را احساس کنی (+)

 


تنه ی این پست اسفند 95 نوشته شده و موضوعش پیشنهاد یکی از خوانندگان محترم خانه بوده که الان نمیدونم هنوز این جا را می خونند یا نه

الان فقط یکمی ویرایش شده و شاخ و برگ گرفته :)

۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۹ ، ۲۲:۳۳
کوثر متقی

زندگی گاهی وقت ها شبیه ماشین لباسشویی میشه

تو را می چرخونه و می چرخونه

یکمی می ایسته یه مشت آب میزنه به صورتت تا حالت سر جاش بیاد

بعد باز شروع میکنه

 

شاید تا یه مدت بعد از تموم شدن کارش سرت گیج بره

شاید مثل موش آب کشیده بشی و زمان ببره تا خشک بشی

اما

توی این چرخیدن‌هاس که پاک میشی

توی این تکرارهاس که خوشبو میشی

 

۲۲ آبان ۹۹ ، ۰۷:۲۴
کوثر متقی