خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه‌ی موقتی

بـسْـمِ اللَّه

یک حرف خوبی نوکِ زبانِ جهان است و هر کار می کند یادش نمی آید چه بود و همین کلافه اش کرده.
نفیسه مرشد زاده

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بنا به دلایلی تصمیم به رمزدار کردن پست های طعم دار گرفتم.اگه رمز را دوست داشتید بفرمایید، تقدیم میشه. :) (رمز برای دوستان و آشنایان یا دوستِ دوستان و آشنایان می باشد)
لطفا بدون اطلاع من رمز پست ها را به دیگران ندهید.

۶۲ مطلب با موضوع «سال ۹۹» ثبت شده است

 

 

۲۶ اسفند ۹۹ ، ۱۵:۴۸
کوثر متقی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۳ اسفند ۹۹ ، ۱۱:۲۹
کوثر متقی

تو این سال های زندگی هر وقت تو ذهنم گفتم: چرا فلانی این جوریه؟!!! خداجون فرمودن: بیا تا بهت بگم بعد هم دنیاجون را صداش زدن و بهش گفتن برو بهش نشون بده دنیا هم یه چشم گفت بعد هم دستمو گرفت و منو چرخوند و چرخوند و گذاشت درست جای اون بنده خدا و من کاملا ناخواسته خودم را در حالی دیدم که با دیدنش در فرد دیگه سوال "چرا این جوریه ؟"پیش اومده بود...

 

حاصل؟ دهانم دوختند...

دیگه هیچ وقت نمیگم چرا فلانی اینجوریه و اگه حواسم پرت شد و گفتم به خودم یه نهیب میزنم که ساکت شو! تو از داستان زندگی آدم ها بی خبری تو نمیدونی چه روزهایی از سر گذروندن که دلیل حالات و رفتارهای امروزشون شده... قطعا خیلی از موقعیت هایی که برای افراد پیش اومده در اختیار خودشون نبوده و...

این مراقبت را در مواجهه با افراد جدید بیشتر دارم...

 

نکته : البته با یه بار درس عبرت نگرفتم ^_^

 

 

پست مشابه

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۹ ، ۰۵:۱۶
کوثر متقی

 به نظرم بخش پر بازدیدترین پست ها که اون گوشه‌ اس فقط اولش درست و مفیده اما بعدش نه! چون عملا فقط چندتا پست خاص را مطرح میکنه بعد اون ها باز بازدید میشن و باز پر بازدیدترین میمونن و یه سری پست خیلی طفل معصوم طور خاک می خورن...

 

ازین رو امسال تصمیم گرفتم از بین پست هایی که تو سال 99 نوشتم به چندتایی شون موش طلایی تقدیم کنم^_^ (موش چون سال موش بود... موش طلایی بر وزن جایزه خرس طلایی)

هیئت داوران هم نداشتیم دیگه خودم زحمت همشو کشیدم:دی

هم نامزدها را انتخاب کردم هم برنده های موش طلایی در بخش های مختلفو  که شرحش بدین صورته :

 

 

نامزدهای دل‌نوشته :

 

ذهن بی قرار           نعلبکی           آنارشیسم              دارک       درباره الی‌ت        روز مبادا

 

موش طلایی تقدیم می‌شود

به

ذهن بی قرار

 

نامزدهای پست طعم‌دار:

 

طعم سنگک    طعم گردو        طعم آلو            طعم اژدها        طعم اشک ماه         طعم نارنگی

 

موش طلایی تقدیم می‌شود

به

طعم سنگک

 

 

نامزدهای پست مرتبط با ازدواج :

 

کوکب خانم             عشق یعنی           عروسی خوبان               تیپ در پیت

 

موش طلایی تقدیم می‌شود

به

کوکب خانم

 

 

نامزدهای اشتراک :

 

مگه ما بدا دل نداریم              امید         مسجد امیر المومنین        جهاد          😇                        

 

موش طلایی تقدیم می‌شود

به

امید

 

 

نامزدهای چالش :

 

دل خوشی های صد کلمه‌ای         همرزمان ولی          کتاب چین           م مثل مادر پ مثل پدر

 

موش طلایی تقدیم می‌شود

به

کتاب چین

 

 

 

پایان :دی

 

جدید نوشت

+هر چند وقت یک بار یکی از پست های قدیمی که بهش توجهی نمیشه را به موقت میذارم صفحه اول که واسه خودم مرور بشه :)

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۹ ، ۰۵:۳۰
کوثر متقی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ اسفند ۹۹ ، ۱۶:۳۶
کوثر متقی

چالش م مثل مادر پ مثل پدر بلاگردون به دعوت بانوچه جان

دعوت می کنم از... راستش اعتراف می کنم که نمیدونم خواننده‌های دائمی اینجا کدوم یکی از بزرگوارن هستن پس لطفا در صورت تمایل در این چالش زیبا شرکت بفرمایید و بنویسید به دعوت کوثر متقی :دی

ممنون :)

 


 

چشم‌هام را می بندم و تصور می‌کنم روزی را که بالاخره دل و جرات دعوت کردن یه فرشته آسمونی به این زمین پر طول و عرض خدا را پیدا کردم...

چه جور مادری میشم؟

نگاهم به بچه یه امانته اونم از نوع الهیش... امانت یکی از خط قرمزهای منه... در حد توانم و به حد کفایت تلاش می‌کنم از روح و جسمش مراقبت کنم و اجازه ندم خودم ،دنیا و دنیا زی ها بهش آسیبی برسونند اما این ها به این معنی نیست که خودم را در تمام مراحل زندگی وقفش کنم بلکه سعی می کنم الویت هامو بشناسم و متناسب با سنش در کنار مادری وقتی برای خودم قائل بشم که پس فردا که رفتن پی زندگی شون دچار سندرم آشیانه خالی نشم => به امانت نباید وابسته شد.

قطعا خودم را کاره ای نباید بدونم پس اول از همه باید از صاحب این امانت یاری بخوام.

 

سعی می‌کنم هر جور هستم خودم را تربیت کنم تا یه مادر با تربیت باشم تا بتونم یه بچه با تربیت تربیت کنم.

فکر کنم مهم‌ترین چیز برای من که دوست دارم زیاد واسه‌اش انرژی بذارم اخلاق مدار بودنشونه...

سعی می‌کنم هیچ وقت با کلام بهش صداقت،ادب،امانتداری،مهربانی،نظم،تواضع،احترام به حقوق دیگران، انعطاف پذیر بودن و... را یاد ندم بلکه سعی کنم خودم یادشون بگیرم و در عمل اجرا کنم.تذکر کلامی را نگه میدارم برای وقت ضرورت تا اثری که باید را داشته باشه اگه زیاد بگم صدام واسه‌اش میشه رادیو بعد یه مدت دیگه شنیده نمیشه یا اگه بشنوه بعد از یه مدت کلا تو اون حیطه خاص افسار گسیخته میشه=> کم گوی و گزیده گوی چون دُر

 

قطعا در درجه اول واسه خودم لذت بخش خواهد بود اگه خونه پر از عشق و محبت باشه پس واسه ایجاد و حفظ یه همچین کانونی تلاش خواهم کرد.

مثلا یکی از راه‌هایی که فکر می‌کنم برای صمیمیت خانوادگی می‌تونه مفید باشه داشتن جلسه هفتگی خانوادگیه تا همه در مورد مسائل با هم گفت و گو کنیم اگه از هم گله داریم محترمانه بهم بگیم و... فکر می‌کنم این کار بهتر از سکوت و احترام ظاهری باشه...علاوه بر این تو این جلسه‌ها بچه یاد میگیره پس فردا رفت تو اجتماع چطور صحبت کنه مهارت مهم و لازم که گاهی ازش غافل میشیم.

 

حتما بهشون میگم سر متکا پرست سرور نمیشه :) همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده‌اند.

سعی می‌کنم یادش بدم که رنج را به عنوان دیفالت زندگیش بپذیره و با پذیرش اون بتونه از زندگیش لذت ببره.

یادش میدم نشینه منتظر بقیه خودش یادبگیره هوای خودش را داشته باشه این جوری واسه‌اش خیلی فرقی نخواهد داشت که کجا باشه و تو چه شرایطی می تونه واسه خوب شدن حال خودش تلاش کنه.

 

و...

 

در کل بسی دوست دارم که با کمک خدا یه آدم خوب تربیت کنم که  خدا دوستش داشته باشه     بعد بقیه

 

 

نمی دونم چرا در طی متن تعدادشون تغییر می کرد ^_^

۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۹ ، ۱۷:۱۱
کوثر متقی

 

 

 

تا قبل از سال 88 زیاد به پدر و مادرم می گفتم خوش به حالتون نسل شما خیلی زندگی پر هیجانی را تجربه کرده

باید الان یه چشم اندازه... ساله ! بریزم و بعد واسه هرسال جدا!برنامه بذارم یه سری اهداف فیکس و یه سری اهداف قابل تغییر!

پ ن:



By solace.blog.ir

باید الان یه چشم اندازه... ساله ! بریزم و بعد واسه هرسال جدا!برنامه بذارم یه سری اهداف فیکس و یه سری اهداف قابل تغییر!

پ ن:



By solace.blog.ir

باید الان یه چشم اندازه... ساله ! بریزم و بعد واسه هرسال جدا!برنامه بذارم یه سری اهداف فیکس و یه سری اهداف قابل تغییر!

پ ن:



By solace.blog.ir

باید الان یه چشم اندازه... ساله ! بریزم و بعد واسه هرسال جدا!برنامه بذارم یه سری اهداف فیکس و یه سری اهداف قابل تغییر!

پ ن:



By solace.blog.ir

باید الان یه چشم اندازه... ساله ! بریزم و بعد واسه هرسال جدا!برنامه بذارم یه سری اهداف فیکس و یه سری اهداف قابل تغییر!

پ ن:



By solace.blog.ir

باید الان یه چشم اندازه... ساله ! بریزم و بعد واسه هرسال جدا!برنامه بذارم یه سری اهداف فیکس و یه سری اهداف قابل تغییر!

پ ن:



By solace.blog.ir

باید الان یه چشم اندازه... ساله ! بریزم و بعد واسه هرسال جدا!برنامه بذارم یه سری اهداف فیکس و یه سری اهداف قابل تغییر!

پ ن:



By solace.blog.ir

اولش که رژیم طاغوت بوده با اون همه تفاوت و ...بعد هم همگانی تر شدن حرکت های انقلابی و انقلابو... جنگو... اون ها هم یه نگاهی که توش می گفت" آخی طفلک" بهم می انداختن و در برابر حرف هام سکوت داشتن

اما از سال 88 به این طرف حس کردم درسته زندگی اون نسل هیجان داشته اما کنار هیجانش کلی شوک و تشویش تجربه شده کلی رنگ خون پاشیده شده به در و دیوار و خیابون های شهر تا یه انقلابی به ثمر رسیده

بعد انقلاب به ثمر نشسته،گروهک ها کارشون را در جهت منفی شروع کردن و ترور پشت ترور تازه اون هم نه ترور دانشمند و سردارهامون با فاصله چند ماه و چند سال، ترور انجام میشده در حد رئیس جمهور و نخست وزیر یا یهو کل یه حزب اون هم به صورت مسلسل واااار بدون اجازه تنفس به شنونده های این اخبار

این وسط کشور درگیر یه جنگ نا برابر هم بوده و هر روز و هر هفته از دور و نزدیک خبر شهادت شنیده میشده ...بعضی خانواده ها خودشون شهید میدادن بعضی دوستاشون بعضی ...

 

 

الان که نگاه می کنم اون تجربه هایی که بابا مامان هامون داشتن باعث نشده بشن نسل سوخته بلکه هر کدومشون شدن یه کتاب قطور پر از تجربه خاص... حتی اگه تو میدون نقش پر رنگی هم ایفا نکرده باشن همین قدر که اون زمان حضور داشتن تو اون هوا تنفس می کردن پای اخبار اون روزها می نشستن به یه جنس پختگی خاص رسیدن که ماها به این راحتی ها نخواهیم رسید...

 

 

+42 سالگیش مبارک ^_^

+هنوز گاهی و فقط گاهی میگم کاش دهه سی و چهل دنیا اومده بودم  ولی بعد میگم همون موقع که دنیا اومدم واسه ام بهترین بوده :)

+چغک اسم یه کتاب هست در ارتباط با حرکت های انقلابی در شهر مشهد. اگه دوست داشته باشید "اینجا"  کتاب صوتیش را میشه شنید.من هم تازه شروعش کردم  :)

+منبع عکس  (محل عکس گویا دانشگاه تهران هستش)

 


تاریخو نگاه :) چقدر جذاب!

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۲ بهمن ۹۹ ، ۰۹:۲۸
کوثر متقی

زندگی بهم یاد داده که همیشه یه سری دلخوشی را بذارم داخل گنجه برای روز مبادا و خیلی سراغشون نرم تا نو و تازه بمونند و وجد آور برای اون روزهایی که دنیا بد اخلاقی می کنه و غر میزنه...اون وقت برم سراغ گنجه ی دلخوشی ها و یکی یکی بیرونشون بیارمو بهش بگم:

 

ببین چههه فیلمی می خوایم با هم ببینیم

وااای ببین اون غذایی که خیلی دوستش داری را واسه ات اون مدلی که دوست داری درست کردم هااا

دوست داری زنگ بزنی(چت کنی) به اون عزیز دوست داشتنیت؟

بریم اون جایی که وقتی رفتیم خوشحال ترین بودی؟

اِ این آهنگه که یاد بچگی هات میفتادی باهاش

 

بعد دنیا کم کم گریه اش قطع میشه و کنجکاو میشه و می پرسه کی؟ چی؟ کجا؟

و این جوری زندگی -راحت تر- ادامه پیدا میکنه ...

 

 

تصویر شکار شده از دنیا بعد از دریافت دلخوشی:)

 

منبع عکس

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۹ ، ۰۰:۰۰
کوثر متقی

 


دریافت
مدت زمان: 2 دقیقه 19 ثانیه
 




✍️عرفان نظرآهاری

⛔️ خنجری زنگ خورده یا چاقویی منبت!

به عنوان یک زن که نامی مردانه دارد، سال هاست ناخواسته در معرض تجربه هایی عجیب قرار گرفته ام و به درکی از  ساحت زنان دست پیدا کرده ام که اگر  نامی زنانه داشتم هرگز آن بُعد زنان را نمی فهمیدم.
انگار که در شکم اسب تروآ رفته باشم و دروازه را بر من گشوده باشند، شاید اگر این نام نبود، درِ قلعه برای شناختن و فهمیدن اهالی آن شهر بر من هم بسته می ماند.

در آن سال ها که شبکه های اجتماعی فراگیر نبود و راه ارتباطی با مخاطب فقط از راه نشریات بود و در نشریات نیز مرسوم نبود که عکسِ نویسنده، شاعر، گزارشگر یا خبرنگار را بگذارند، فقط اسم بود. طبیعتاً خیلی ها گمان می کردندکه من مرد هستم. پانزده ساله بودم که کار در مجله زن روز را شروع کردم. می نوشتم، شعر می گفتم مصاحبه می کردم. گزارش تهیه می کردم. جواب نامه می دادم... اما کم کم معضلی پیش آمد: نامه های عاشقانه بسیار و تلفن های عاشقانه بسیار تر برای مردی دوست داشتنی که هر کس قیافه ای برایش تصور می کرد و هر کس در هر سن و سالی که می خواست او را فرض می کرد.
بدترین اتفاق این بود که دختران می فهمیدند این معشوق کلاً اشتباهی بوده. من حتی کتک هم خورده ام از دختر بیست و چند ساله ای که موهای سر مرا می کشید که دروغگو! من عرفان نظرآهاری را در رویای صادقه ام دیده ام مردی بود  با موهای جو گندمی و ریش و سبیل آخر یک دختر دانش آموز اول دبیرستانی چطور می تواند عرفان نظرآهاری باشد!

بارها پای اشک دخترانی نشسته ام که به من می گفتند تو به ما خیانت کردی حالا ما چه کار کنیم با آن خیالی که نابود شد و  آن معشوقی که جعلی بود!

من از همان سال ها بود که فهمیدم برخلاف برداشتِ خیلی ها، زنان نه عاشق طلا و جواهرند و نه ماشین و خانه و مهریه و سکه. زنان عاشق عشقند؛ عاشق نازک خیالی و ظرافت و شاعرانگی و لطافت و فهمیده شدن؛
اما وقتی پیدایش نمی کنند وقتی می خواهند انتقام بگیرند و این ناکامی را جبران کنند، مهریه و سکه و خانه و ماشین را بهانه می کنند. آنها قلب می خواهند؛ همین.

اینها را گفتم نه برای اینکه ماجرای اسمم را بگویم و شما هم برای هزارمین بار بپرسید چرا اسمت عرفان است.
اینها را گفتم که بگویم عرفان نظرآهاری اگر واقعا مرد بود، در برابر آن همه  عشق و شور و شیدایی، آن همه صیدی که خود خواسته تمنای در دام افتادن داشتند، شاید آهسته آهسته گرگی  می شد، شکارچی دختران.

اینها را گفتم که بگویم این روزها که باب گفتگو درباره فریب خوردن دختران و تعرض و تجاوز باز شده زنهاری به شما بدهم:

که همانقدر که می شود از شبی تاریک و کوچه ای بن بست و مردی تنومند و قمه در دست و مست ترسید، می توان از ظرافت و لطافت و نازکی و دوستت دارم ها هم وحشت داشت. یعنی اگر کسی به این هنرها آراسته باشد فریفتن دختران  چه بسا که آسان تر است.
شما از شبی تاریک و کوچه ای بن بست و لاتی مست و لایعقل  می گریزید اما با پای خود در تمنای زیبایی و عشق به دام  هیولاهای دیگر می روید.

جنابت اما جنایت است. چه با خنجری زنگ خورده و شکسته چه با چاقویی منبت کاری شده و رنگین...


#فریب_شیرین_است_حواسمان_باشد_آن_را_نخوریم
 


عید قشنگمون مبارک.

چرا نتونستم تا فردا صبر کنم واسه نشرش؟^_^

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۹ ، ۱۱:۵۶
کوثر متقی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ بهمن ۹۹ ، ۰۷:۵۸
کوثر متقی