خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه‌ی موقتی

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

خانه‌ی موقتی

بـسْـمِ اللَّه

یک حرف خوبی نوکِ زبانِ جهان است و هر کار می کند یادش نمی آید چه بود و همین کلافه اش کرده.
نفیسه مرشد زاده

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بنا به دلایلی تصمیم به رمزدار کردن پست های طعم دار گرفتم.اگه رمز را دوست داشتید بفرمایید، تقدیم میشه. :) (رمز برای دوستان و آشنایان یا دوستِ دوستان و آشنایان می باشد)
لطفا بدون اطلاع من رمز پست ها را به دیگران ندهید.

۶۱ مطلب با موضوع «سال ۹۹» ثبت شده است

"ع" زودتر از همه ی ما ازدواج کرد... هجده سالگی ...رشته ای که قبول شد مجازی بود برای همین با خیال راحت همراه همسرش ایران گردی هاشون را شروع کردن البته ایران گردی نه به اون معنای متعارفش.اون ها به خاطر شرایط کاری همسرش در مناطق خاص کشور مثل منطقه ای مرزی در شمال غرب که به گفته خودش مردمان شهر فارسی صحبت نمی کردن یا در شهری کوچک در غرب که تنها جاذبه اش فواره ای بوده در وسط شهر  و... زندگی کردن.

دیدار ما هر سال محرم تازه میشد و هر سال غمگین تر و گرفته تر و گله مندتر از سال قبلش بود...چند سال بود ندیده بودمش (توضیحات!:شماره خودم عوض شده بود و شماره اون هم از گوشیم به فنا رفته بود)چند وقت پیش با چند واسطه شماره اش را پیدا کردم و پرسیدم کجای ایرانی؟ گفت "زابل".پرسیدم زابل چطوره؟ گفت تابستون هاش گرمای اذیت کننده ای داره گاهی گردوغبار هم زیاده اما گرما و مهربونی مردمش حالمون را خوب می کنه...  پیام هاش کلی انرژی داشت ...گفت چند ماه دیگه ایران گردی هاش تمام میشه و قراره یک جا نشین بشه

این بار در حرف هاش نه خبری از غم بود نه گله...می گفت یاد گرفتم سخت نگیرم میرم می گردم و... می گفت من که فکر نمی کنم دیگه بتونم عادی زندگی کنم همین جوری که الان هست را دوست دارم.


یاد فیلم  روز گراند هاگ (Groundhog Day) افتادم "ع" هم مثل اون آقاهه این قدر در شرایط ثابت (سخت) باقی موند تا زمانی که یاد گرفت شرایطش را بپذیره و با پذیرش اون سختی ها از زندگی لذت ببره و الان که یاد گرفت چطور برخورد کنه وقت گذر از سختی به آسایش نسبی واسه اش فرا رسید منتهی این "ع" اون عینی نیست که داشت وارد این مرحله میشد کلی صیقل خورد،کلی بالا پایین طی کرد، کلی تنهایی کشید تو شرایطی موند که دخترای هم سن و سالش کمتر حاضر میشن یک دهمش را تحمل کنند و سریع به غر غر و لوس بازی میفتن اما اون تحمل کرد=> مزدش رشدی شد که فقط با تحمل و صبر این جنسی به دست میاد.

 

الان هر وقت یه دوستی از  شرایط تی تیش مامانیش یکمی می خواد فاصله بگیره و ازین بابت غر میزنه واسه اش مثال "ع" را میارم.

خیلی هامون تو وجودمون "ع" داریم حتی قوی تر فقط کافیه سریع به طبل ناامیدی نکوبیم و خاله قورباغه نشیم.

 

 

 + از خودش عکسی فرستاد با زمینه ی کویر...شاید چهره اش به بشاشیت جوون تری هاش نبود حتی یکمی از زیباییش کاسته شده بود اما به نظرم ارزشش را داشته حالا یکم کمتر زیبا باشه مگه چی میشه! (از جنس دغدغه های زنانه از نوع لوسش^_^)

 

 

Elite :خواص، نخبه،برتر،بهترین، زبده و...

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۹ ، ۱۳:۱۹
کوثر متقی

 


دریافت
مدت زمان: 59 ثانیه

۲۸ دی ۹۹ ، ۲۱:۲۶
کوثر متقی

 

داشتم فکر می کردم چرا این قدری که روی آراستگی خانم ها در خانه صحبت میشه از آراستگی آقایون صحبت نمیشه رسیدم به اینکه نقل کننده احادیث غالبا آقا هستن و...

این ها باعث شده در طول ادوار مختلف آقا حق خودش بدونه که به ظاهر همسرش چه اون بخشیش که خدا دادیه چه اون بخشیش که سلیقه ای هستش ایراد بگیره و خانوم طفلک حرف و نقد را بشنوه و اعتماد به نفسش پایین بیاد و خودشو بده دست تیغ جراحی و عمر گران بهاشو داخل آرایشگاه بگذرونه ووو

به عبارت دیگر :

حالا شما آقای خوشتیپ که بیرون از خونه عطر فلان و لباس های بیسار استفاده داری اما وقتی می رسی خونه اون زیرپوش قشنگت که برای عهد جان جان کوچولو بوده را با اون پیژامه ای که مادرجانت زحمت دوختشو کشیده به تن میکنی و لم میدی جلوی تی وی و کانال هاشو بالا پایین میکنی ازون زن طفل معصوم که چند بچه واسه ات به ارمغان آورده و صبح تا شب در حال تر و خشک کردن اون ها و درست کردن غذا برای حضرت شما و اون های دیگه تونه ایراد نگیر و حتی تو دلت غر نزن که چرا استیلت مثل اول ازدواجمون نیست چرا بوی پیاز داغ میدی چرا چرا چرا

حالا اگه با این اوصاف همسر مهربونت علاوه بر موارد ذکر شده به طراوت خودش مثل قبل اهمیت میده  از خانومیشه بر شما هم واجبه که بعد از همه نمازهات بابت این جواهری که خدا بهت داده سجده شکر به جا بیاری و خوب فکر کنی چه کار خوبی انجام دادی که ایشون روزیت شده

 

میگی منصف نیستم؟ باید به خودش برسه؟

آخه برادر من تا حالا شما یه نظر به خودت داخل آیینه به دور از قربون صدقه های مادرت که از اول عمرت واسه ات داشته انداختی؟ آخه اون بینی مبارک شما که خودت با افتخار عقابی صداش میزنی از شدت انحراف به جاده چالوس فرموده زکی!

یا اون سرتون که خدای مهربون واسه خالی نبودن عریضه چند تار مو درش به ودیعه نهاده و معلوم نیس یهو فردا باز پس بگیرتشون

بعد شما میای به اون طفل بی زبان میگی بینیش را عروسکی عمل کنه و موهاشو کن فیکون کنه که چی بشه؟اونم میگه باشه!!!

ما ابر انسانیم؟؟چطور شما هر شکلی باشی جذابی و اجازه داری  افزایش سن تو ظاهرت خودشو نشون بده اون نه!

 

 


از نظر زندگی وبلاگی حس پیرزن بازنشسته ای را دارم که بچه هاش ترک وطن کردن و هر کدوم رفتن پی زندگیشون چندتایی شون موندن اون ها هم از سر محبت بین کارهاشون میان یه سری به مادر پیرشون میزنن. خیر ببینید مادر چشمم را روشن می کنید👓📿

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۹ ، ۰۹:۴۱
کوثر متقی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ دی ۹۹ ، ۲۱:۳۱
کوثر متقی

 

اول راهنمایی که بودم خواهر شش ساله ی دوستم به خاطر مننژیت پر کشید...

اول دبیرستان که بودم خواهر بیست و سه ساله دوستم شب خوابید صبح دیگه بیدار نشد...

 

این ها باعث شدن بدونم رفتن از این دنیا عبور از یه مرحله و رفتن به مرحله بعده... جزئی از زندگیه ... این جوری نیستش که بعد از پنجاه و شصت باید کم کم منتظرش باشم... ممکنه همین الان یهو وقتش برسه! کی می دونه؟

همون سال ها بود که فهمیدم میشه قبل از این که اون روز موعود فرا برسه خودت بگی اگه سرنوشتت به نوعی از رفتن بنا شده بود که فقط مغزت تعطیل بشه، تمایل خودت را برای اهدای ما بقی اعضا اعلام کنی

یه روز یواشکی! بدون پرسیدن از بزرگتر ها(خدا ما را ببخشه) با یکی از عزیزان پایه رفتیم این سایت و ثبت نام کردیم...

من همه اش (تُف تو ریا)

او همه اش به غیر از نسوج ...گفت دوست ندارم بدون چشم برم ازین دنیا^_^

 

حالا تا تقدیر چی رقم بزنه :دی

 

 

"فصل نرگس" اسم یه فیلمه مرتبط با همین موضوع :)

 

 

 






کاملا بی ربط به پست:

من تا اواخر دی ماه خانه نیستم...برگشتم خانه مرتب باشه هااا ☆_☆

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۹ ، ۱۱:۰۲
کوثر متقی

 

منبع عکس این پیج قشنگ

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۹ ، ۰۹:۱۹
کوثر متقی

میگه

اوایل انقلاب ازدواج کرده و تحت تاثیر حال و هوای اون روزها دچار زهد و پارسایی (شما بخوانید جوزدگی) شده و مراسم ازدواج را با چادر نماز و بر سر سجاده برگزار کرده.الان بعد از گذشت این همه سال با داشتن سه فرزند بزرگ در باغی مراسم عروسی با شکوهی ترتیب داده و لباس عروس پوشیده و سفره عقد چیده و بقیه مخلفات...

 

اولش نمیدونستم بخندم یا گریه کنم!

ولی یکمی که گذشت تو دلم تحسینش کردم که اینقدر شجاعت داشته که به جای این که یه "زشته" بلند بگه و تا آخر عمر در دلش حسرت لباس فلانی و عکس بیساری و ماشین عروس بهمانی را بخوره یه روز تصمیم گرفته تمومش کنه و به خودش این شادی را داده

 

تازه بچه هاشم تو مراسمش بودن خیلی خاص و جالب (البته برای ایران :بی)

 

 

+عروسی خوبان اسم یه فیلمه که من تا حالا ندیدمش

 


راستی دوستان نماز اول ماه یادتون نره یه وقت! چی؟ ماه دسامبر دیگه! آهان اون فقط برای ماه های قمری بود!

"ستاد گسترش شوخی های لوس و خنک"

 

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۹ ، ۱۰:۵۶
کوثر متقی

***************************************************

 

حاج خانم یه مادر شیرین،گرم،مهربون و دوست داشتنی بودن.یکی از پسرهاشون جانباز قطع نخاع بودن و یکی دیگه هم جبهه رفته...

یه سال عید نوروز که رفته بودیم خونشون دیدم  عکس چهار(شاید پنج،شاید سه! دقیق یادم نیست)پسر جوان در یک قاب روی دیوار خونه‌شونه از مامان پرسیدم اون ها کی هستن؟ مامان گفتن پسرهای حاج خانم هستن گفتم کجان؟ گفتن شهید شدن...اون موقع شش یا نهایت هفت سال بیشتر نداشتم و نفهمیدم...اما الان با این سن! بعد از دیدن کلی فیلم و مستند مرتبط تازه دارم کم کم یه کوچولو میفهمم که چقدر باید به باور عمیق قلبی رسیده باشی که چهارتا شاخ شمشادت با فاصله کم شهید شده باشن،یکی شون جانباز و ویلچیر نشین ولی تو بتونی شاد و سرزنده باقی بمونی.

باور عمیق و اعتقاد در هر راهی قدرت روحی به دنبالش میاد؛ اما این همه نشاط و امید چی؟

 

+در این جنگ فقط عشق کارساز است

 

ام‌ وهب

منبع عکس

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۹ ، ۰۹:۴۵
کوثر متقی

امروز قرار است معصومه آباد بعد از چهل ماه اسارت به ایران برگردد خیلی‌ها به استقبال او و بقیه آزاده‌ها آماده‌اند در جمعیت چشم می‌گردانم،خیلی واضح نمی‌بینم دست می‌کنم در کیفم و عینک پیرزن کازرونی را از کیفم در می‌آورم.عینک را به سبک خود پیرزن به چشم میزنم به جای دسته فرام تکه‌ای سیم سمت راست عینک چسبیده،یک نخ قند را می‌کشم و چند دور، دور گوش چپم می‌پیچانم چادرم را مرتب می‌کنم و باز در میان جمعیت به دنبال آشنایی چشم می‌گردانم آن دورتر ارمیا و قیدار و مرتضی را میبینم قیدار و ارمیا شبیه من و خیلی‌های دیگر پر از شوق و هیجان و تشویشند اما مرتضی آرام ایستاده است.

معصومه نازنین میاید...ارمیا اشک می ریزد چند نفر از دوستان دیگرش هم امروز آزاد شده‌اند ...همه‌گی جلو می‌رویم ...چهره معصومه خسته است ...مرتضی رو به او می گوید: "آسمان خدا هنوز ابر دارد و می بارد؛زمین خدا هم هنوز جان دارد و می رویاند؛دز هم مثل همیشه ،پر آب و زلال و جاری است.پرستوها را ببین؛هنوز سرخوشانه می چرخند.تو اولین زنی باش که تلخی خاطره را در پستوی خانه میگذارد و جنوبی می‌خندد"... معصومه اندکی نگاه می‌کند و بعد جنوبی می‌خندد و برادرش که با دوربین منتظر "این لحظه" ایستاده بود عکس می‌گیرد.قیدار حقی می‌گوید و همگی به راه می‌فتیم. مرتضی اواسط راه خداحافظی می‌کند دلیل می‌پرسیم می‌گوید "گفته بودم که از ماندن می هراسم ماندن شوق را میمیراند و آتش تمنا را سرد می‌کند." بدون مرتضی می‌رویم.

آرزو هم آماده است اما کنار ماشینش منتظر ماست معصومه را تا کنار ماشین آرزو همراهی می‌کنم اما برای ادامه مسیر عذری می‌تراشم تا همراهشان نروم. آرزو ناراحتیم را در چهره‌ام می‌خواند؛ آرام در گوشم می‌گوید "عادت می‌کنیم"جمله‌اش در سرم تکرار می‌شود لبخند می‌زنم و خداحافظی می‌کنم .

 

چند قدمی نرفته‌ام که یاد گیلبرت میفتم و عشقی که سال‌هاست بدون آن که با خبر باشد نسبت به ان‌ه در دل او روییده اما الان مانده است مردد بین عقل و دل که انه، دختر شاد،خلاق ،پر جنب و جوش که جز ماریلا و متیو کسی را در این دنیا ندارد به عنوان یار ابدی انتخاب کند یا وینیفرد دختر نسبتا ایده آل برای خیلی پسرها! که مدتی است با او قول و قرار ازدواج گذاشته است اگر من پسر بودم کدام را انتخاب می کردم (:دی) انتخاب ان تقوا می خواهد نه پدری دارد نه برادری نه قوم و خویشی؛ اگر ناخواسته او را بیازارم؟آه؛آن وقت میشوم از شقی ترین انسان‌ها، اما میدانم انتخاب گیلبرت کدام است! و مطمئنم گیلبرت از پسش بر میاید. در ذهن، اخلاق و منشش را تحسین می‌کنم و می‌گویم جوانمرد نام دیگر توست گیلبرت :)

 

ماشین آرزو از کنارم می‌گذرد،برایم دست تکان می‌دهد، لبخند میزنم و سری تکان می‌دهم. کمی جلوتر چند نفر جلوی ماشینش را می‌گیرند! برادران کارامازوفند! می خواهند آرزو را اذیت کنند قیدار که با ماشین دیگر پشت سر آن ها حرکت می کند ماشین را نگه می‌دارد پیاده و با آن‌ها دست به یقه می‌شود آن‌ها از قیدار می‌ترسند،سوار ماشین‌شان می‌شوند و فرار می‌کنند...نفس راحتی می‌کشم واین بار در ذهن می‌گویم جوانمرد نام دیگر تو هم هست قیدار :)

 

 

 

 

 

معصومه آباد-من زنده ام/معصومه آباد

پیرزن کازرونی-قصه عینکم/رسول پرویزی

قیدار-قیدار/رضا امیرخانی

ارمیا-ارمیا /رضا امیر خانی

مرتضی-نخل و نارنج/وحید یامین پور

آرزو-عادت می کنیم/زویا پیرزاد

ان‌ه،گیلبرت،وینیفرد-   Lucy Maud Montgomery / Anne of Green Gables البته این تیکه هاشو تو فیلمش دیدم و تو کتابش نخوندم^_^

جوانمرد نام دیگر توست/عرفان نظر آهاری

برادران کارامازوف(اسماشون سخته:دی)- برادران کارامازوف/داستایفسکی

 

 

چالش کتابچین :) به دعوت بانوچه جان

دعوت می‌کنم از همه کتابخون‌های خواننده این وبلاگ که اگه فرصت دارند حتما در این چالش خیلی بامزه شرکت کنند (اسم نبردم حالا از چالش کنارم می‌گذارند ^_^)

 

 

۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۹ ، ۰۹:۳۶
کوثر متقی

 

همیشه برای ورزش نکردن دلیل پیدا میشه :

امروز خیلی سرده، هوا آلوده است، موزیک داخل باشگاه را نمی پسندم، هم باشگاهی ها را دوست ندارم ، مسیر باشگاه تا خونه دوره ، من که اضافه وزن ندارم یا اضافه وزنم ناچیزه ، بچه ها را چی کار کنم، وقت سر خاروندن ندارم ،کسی پیدا نمیشه باهاش پیاده روی برم، شروع می کنم خسته میشم و ادامه نمیدم و...

فقط یه چیز باعث میشه که با همه ی این موانع واقعی و ذهنی کنار بیای و قدم در راه بذاری = اراده

اراده ای که فقط علاقه به داشتن زندگی شاد و سالم به وجود میارتش

حتما که نباید به حدی رسید که جواب آزمایش خونمون مجبورمون کنه

خب کی گفته حتما باید رفت باشگاه؟

کی گفته باید رفت داخل هوای آلوده؟

باشگاه را به خانه بیار

یه کفش(حتی گاهی بی کفش)+یه فیلم خوب از یه مربی خوب

یا یک اپ ورزشی خوب

حتی شده هفته ای یه بار

  آهسته اما پیوسته

 

 

برای دیدن تاثیر ورزش منظم روی زندگی و روحیه اگه اراده کافی نداری کافیه یه مدت به عملکرد آدم هایی که سال هاست ورزش منظم دارن دقت کنی تا تفاوتش را احساس کنی (+)

 


تنه ی این پست اسفند 95 نوشته شده و موضوعش پیشنهاد یکی از خوانندگان محترم خانه بوده که الان نمیدونم هنوز این جا را می خونند یا نه

الان فقط یکمی ویرایش شده و شاخ و برگ گرفته :)

۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۹ ، ۲۲:۳۳
کوثر متقی